در بعضی روایتها، تاریخ از میان اسناد و بخشنامهها بیرون نمیآید؛ از لحن آدمی بیرون میآید که سالها در متن ماجرا ایستاده، تصمیم گرفته، مقاومت کرده و بعد، سالها بعد، هنوز جزئیات صحنهها را با همان گرمای نخستین به یاد میآورد. محمد ستاریفر از این دست راویان است؛ مدیری که وقتی از تأمیناجتماعی حرف میزند، فقط درباره یک سازمان سخن نمیگوید، بلکه از میدان نبردی سخن میگوید که در آن، باید از شأن رفاه، از حقبودن امنیت اجتماعی، و از فاصله عمیق میان «نظام رفاهی» و «نگاه خیریهای» دفاع میشد. در خاطرات او، تأمیناجتماعی نه یک نهاد بوروکراتیک سرد، که موجودی زنده است؛ نهادی که بارها در آستانه بدفهمی، تضعیف، تصرف و تقلیل ایستاده و هر بار، با اتکا به فهمی حقمحور از رفاه، کوشیده از خود و از مردمی که به آن تکیه دارند، دفاع کند. همین است که خاطرات او، بیش از آنکه فقط ثبت یک دوره مدیریتی باشند، سندی از کشمکش ایران معاصر بر سر معنای رفاهند.
مردی در میانه میدان
محمد ستاریفر را نمیتوان فقط با سمتهایش معرفی کرد، هرچند سمتهایش کماهمیت نیستند: رئیس سازمان تأمیناجتماعی در سالهای ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰، معاون رئیسجمهور و رئیس سازمان مدیریت و برنامهریزی کشور در سالهای ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۳. اما آنچه او را در این روایت مهم میکند، نه فقط جایگاه اداری، که نحوه نگاه او به مسئله رفاه است. در خاطراتش، بارها به این نکته برمیگردد که مشکل تأمیناجتماعی در ایران، پیش از آنکه کمبود پول یا ضعف اداره باشد، کمفهمی درباره خود موضوع بوده است.
او با لحنی که هم رنگ تجربه دارد و هم زخم سالهای چالش، میگوید: «ما هنوز رفاه را درست نفهمیده بودیم. وقتی چیزی را نفهمی، قانونش را هم درست نمینویسی، نهادش را هم درست نمیسازی، مدیرش را هم درست انتخاب نمیکنی.» در این چند جمله، هم شخصیت فکری ستاریفر آشکار میشود و هم استخوانبندی روایت او. برای او، تأمیناجتماعی پیش از آنکه یک پرونده اجرایی باشد، مسئلهای معرفتی است؛ آزمونی برای اینکه جامعه تا چه اندازه کرامت انسان را به رسمیت میشناسد.
در پرتره او، یک ویژگی پررنگ است: اصرار بر اینکه رفاه باید از حاشیه به متن توسعه بیاید. او اهل گفتن جملههای بزرگ بدون پشتوانه نیست؛ اما وقتی از این موضوع حرف میزند، پیداست که از موضع باور سخن میگوید، نه مصلحت اداری. همین باور است که بعدتر در خاطراتش از مقاومتها، تنشها و جلسات فرساینده، به ستون اصلی روایت بدل میشود.
خاطره یک مقاومت دشوار
در میان خاطرات ستاریفر، یکی از فصلهای مهم، ماجرای تصمیم برای ادغام وزارت کار و سازمان تأمیناجتماعی است؛ تصمیمی که او از آن نه بهعنوان یک جابهجایی اداری ساده، که بهعنوان خطری برای هویت نهادی تأمیناجتماعی یاد میکند. لحنش در این بخش، لحن کسی است که هنوز وزن آن روزها را روی شانههایش حس میکند.
او میگوید وقتی بحث ادغام پیش آمد، مسئله فقط یک تغییر تشکیلاتی نبود. پشت این تصمیم، نوعی نگاه به تأمیناجتماعی وجود داشت که آن را نه یک نهاد مستقل با منطق بیمهای و اجتماعی، بلکه بخشی تابع از ساختار دولت میدید. از نظر او، همین نگاه میتوانست سازمان را از فلسفه اصلی خود دور کند و آن را در منطق روزمره و کوتاهمدت اداری حل کند.
ستاریفر در بازگویی آن روزها، از جلسات پیدرپی، گفتوگوهای سخت و تلاش برای قانعکردن تصمیمگیران یاد میکند. «من معتقد بودم اگر تأمیناجتماعی استقلال نهادیاش را از دست بدهد، کمکم منطقش هم از دست میرود.» این جمله، شاید چکیده همه آن مقاومت باشد. او از این میترسد که سازمانی که باید حافظ حق نسلهای مختلف باشد، به دستگاهی تبدیل شود که هر دولت با سلیقه خود در آن دست ببرد.
در همین خاطره، شخصیت مدیریتی او نیز روشن میشود: اهل عقبنشینی سریع نیست، اما مقاومتش از جنس شعار هم نیست. میکوشد استدلال کند، گفتوگو بسازد و نشان دهد که تأمیناجتماعی اگر در ساختار دولت حل شود، از یک نهاد حقمحور به یک ابزار اجرایی تنزل پیدا میکند.
رفاه در آینه خاطرهها
اگر از ستاریفر بپرسید مسئله اصلی تأمیناجتماعی چه بود، پاسخ او از دل خاطراتش روشن است: نبرد بر سر اینکه رفاه حق است یا لطف. در اینجا او از سطح مدیریت روزمره فراتر میرود و به لایهای عمیقتر میرسد؛ لایهای که در آن، سازمان تأمیناجتماعی به نماد یک انتخاب بزرگ اجتماعی بدل میشود.
او بارها تأکید میکند که نگاه خیریهای، هرچند ممکن است در ظاهر دلسوزانه باشد، نمیتواند جای نظام رفاه را بگیرد. «خیریه از موضع لطف عمل میکند، اما تأمیناجتماعی از موضع حق.» این جمله را میتوان عصاره نگاه او دانست. از نظر ستاریفر، جامعهای که رفاه را در حد کمک و ترحم پایین نگه میدارد، هیچوقت نهادهای پایدار رفاهی نمیسازد، چون اساساً به آنها بهعنوان حق شهروندی نگاه نمیکند.
خاطرات او در این بخش، فقط نظری نیستند. از فضای تصمیمگیری میگوید، از برخورد با کسانی که مسئله رفاه را در حد اعانه و حمایت مقطعی میدیدند، و از اینکه چگونه ناچار بود بارها توضیح دهد تأمیناجتماعی با نهادهای امدادی یکی نیست. برای او، این توضیح دادنها خستهکننده بود، اما ضروری. چون هر بار که این مرز مخدوش میشد، کل فلسفه سازمان در معرض آسیب قرار میگرفت.
در روایت ستاریفر، رفاه مفهومی است پیوسته با عزت انسان. او میگوید اگر جامعه نتواند برای بیماری، پیری، ازکارافتادگی، بیکاری و ناتوانی مردم سازوکاری پایدار بسازد، یعنی هنوز کرامت انسان را در سطح نهادی به رسمیت نشناخته است. اینجا خاطره، تبدیل به تفسیر میشود؛ اما همچنان صدای خود او در متن باقی میماند.
تهران؛ اردیبهشت 77
یکی از زندهترین صحنههای خاطرات ستاریفر، به هفته اول اردیبهشت ۱۳۷۷ برمیگردد؛ جلسهای که ظاهراً قرار بود درباره تعرفههای درمان و پوشش کامل درمان در شورای عالی بیمه باشد. او این صحنه را چنان روایت میکند که خواننده حس میکند در آستانه همان اتاق ایستاده است؛ اتاقی پر از نامها، ملاحظات، محاسبات و ذهنیتهای متفاوت.
ستاریفر میگوید از همان ابتدا میدانست اگر بحث در سطح تعرفه و عدد بماند، مسئله اصلی حل نخواهد شد. برای او، آن جلسه باید از یک نشست فنی به مجالی برای طرح یک مسئله بزرگتر بدل میشد: نظام جامع رفاه. «من میخواستم بحث را از قیمت خدمت درمانی بیرون بکشم و به این برسانم که اصلاً ما چه تصویری از رفاه داریم.» همین یک جمله، نشان میدهد که او حتی در دل جزئیترین مباحث اجرایی، چشم به افق بزرگتری دوخته بود.
در آن جلسه، چهرههای مهمی حضور داشتند: دکتر رضا خاتمی، دکتر نجفی، عسکریآزاد، نمایندگان سازمان برنامه و بودجه، نمازی، قرباغیان، باقریان، دکتر شعبهنژاد و دیگران. ستاریفر از این نامها صرفاً فهرست نمیسازد؛ آنها را بهعنوان حاملان نوعی نگاه معرفی میکند. هرکدام، بهنوعی نماینده بخشی از ساخت تصمیمگیری ایران بودند؛ بخشی که یا رفاه را هزینه میدید، یا آن را به سطح درمان تقلیل میداد، یا از درک نهادی آن فاصله داشت.
خاطره آن جلسه برای ستاریفر، خاطره یک چرخش است: لحظهای که میکوشد بحثی ظاهراً جزئی را به نبردی مفهومی تبدیل کند. همین جاست که وجه پرترهای متن قوت میگیرد؛ چون ما نه فقط با یک ایده، که با مردی روبهرو هستیم که اصرار دارد از دل جلسات عادی، راهی به سوی تغییر پارادایم باز کند.
روایت نگاههای متضاد
حسن خاطرات ستاریفر این است که در آنها، ساختارها بیچهره نمیمانند. او از آدمها نام میبرد، از منشها و تفاوت ذهنیتها میگوید و نشان میدهد که تاریخ یک نهاد، فقط تاریخ قانونها و مصوبهها نیست؛ تاریخ برخورد نگاههاست.
در روایت او، حبیبالله عسگراولادی یکی از این چهرههاست؛ کسی که بیشتر با منطق حمایت و امداد به رفاه مینگریست. ستاریفر در گفتوگو با او، مدام میکوشید تفاوت میان «کمک به محروم» و «تأمیناجتماعی بهمثابه حق همگانی» را روشن کند. او نه نگاه حمایتی را بیارزش میدانست و نه اهل نفی شتابزده بود، اما اصرار داشت که این دو نباید با هم خلط شوند.
در سوی دیگر، نام عزتالله سحابی در خاطرات او با نوعی احترام فکری میآید؛ چهرهای که توسعه ملی و عدالت اجتماعی را در افقی جدیتر میدید. همین تفاوتها برای ستاریفر اهمیت داشت، چون باور داشت سرنوشت تأمیناجتماعی فقط در اتاقهای اداری تعیین نمیشود؛ در ذهن آدمهایی تعیین میشود که هرکدام رفاه را از پنجرهای متفاوت میفهمند.
او از سازمان برنامه و بودجه هم با نگاهی دوگانه یاد میکند: از یکسو آن را نهادی حیاتی برای پیشبرد هر نظام رفاهی میداند و از سوی دیگر، نقد تندی به منطق بودجهمحور آن دارد. در بعضی لحظات، لحن او تلخ میشود: «بعضی صندلیها فقط عدد میدیدند، نه انسان.» این جمله، اگرچه کوتاه است، اما عمق یک رنج مدیریتی را نشان میدهد؛ رنج مواجهه با تکنوکراسیای که رفاه را در ردیف هزینهها مینشاند و از دیدن پیامدهای انسانی تصمیمها بازمیماند.
سازمان در میدان مناقشه
ستاریفر در مرور تاریخ تأمیناجتماعی، تصویری میسازد که بهسادگی از ذهن پاک نمیشود. او میگوید: «برای کارگر، تأمیناجتماعی دوست بود؛ برای کارفرما، دشمن؛ و برای بخشی از روحانیت، حرام.» این جمله، هم طنینی روایی دارد و هم نیروی تحلیلی. در یک قاب کوتاه، چندین دهه سوءتفاهم، منازعه و دشواری را به تصویر میکشد.
در خاطرههای او، کارگر بهدرستی میفهمید که این نهاد میتواند پناه روز مبادا باشد. اما کارفرما اغلب حق بیمه را فقط هزینه میدید، باری اضافی بر دوش تولید. بخشی از نیروهای مذهبی هم، از آنجا که با منطق مدرن بیمه اجتماعی آشنا نبودند، نسبت به آن دچار تردید یا سوءبرداشت بودند.
این وضعیت، کار مدیر سازمان را دوچندان دشوار میکرد. ستاریفر فقط مدیر منابع و فرایندها نبود؛ ناچار بود از موجودیت معنوی سازمان نیز دفاع کند. باید توضیح میداد که حق بیمه، نه گرفتن مال ناحق مردم، که نوعی سرمایهگذاری جمعی برای امنیت زندگی است. باید نشان میداد که اگر جامعه امروز از این سازوکار شانه خالی کند، فردا هزینههای فقر، درمان، بیثباتی و آسیب اجتماعی بسیار سنگینتر بازخواهد گشت.
در روایت او، تأمیناجتماعی از همان ابتدا تنها ماند؛ یا دستکم کمتر از آنچه باید فهمیده شد. شاید همین تنهایی نهادی است که به صدای او در خاطراتش، رنگی از دلسوزی و گاه حسرت میدهد.
شعارها، علیه نهادها
ستاریفر وقتی به سالهای نخست پس از انقلاب برمیگردد، از تناقضی تلخ سخن میگوید. انقلاب از عدالت، محرومان و مستضعفان حرف میزد، اما در همان حال، یکی از مهمترین نهادهای حقمحور اجتماعی را درست نمیفهمید. او از روزهایی یاد میکند که در برخی شهرها به شعب سازمان حمله شد، مراکزی به آتش کشیده شد و حق بیمه، در فضای پرهیجان آن روزها، گاه بهعنوان امری نامشروع تصویر میشد.
برای او، این فقط یک خاطره تاریخی نیست؛ نمونهای روشن از خطری است که همواره تأمیناجتماعی را تهدید کرده: سادهسازی مفاهیم پیچیده اجتماعی. وقتی جامعه از سطح شعار عبور نمیکند، نهادهایی که به فهم عمیق و طراحی پایدار نیاز دارند، بهسادگی قربانی بدفهمی میشوند.
ستاریفر در این بخش، با لحنی محکم میگوید: «حق بیمه صدقه نیست. حق اجتماعی است.» این جمله در خاطرات او، فقط یک دفاع نظری نیست؛ نوعی خطکشی اخلاقی است. او میخواهد بگوید جامعه اگر امروز برای حق اجتماعی هزینه نکند، فردا ناچار است هزینههای بسیار گزافتری برای درمان بحرانها بپردازد. از همینجاست که او تأمیناجتماعی را نه خرج اضافی، بلکه سپر پیشگیرانه جامعه میداند.
این بخش از خاطرات، اهمیت ویژهای برای ویژهنامهای از جنس یادمان و حافظه سازمانی دارد؛ چون نشان میدهد تأمیناجتماعی فقط در برابر کمبود منابع نجنگیده، بلکه بارها ناچار شده برای ابتداییترین مبانی مشروعیت خود بجنگد.
فقرزدایی یا حق همگانی
از دل همه این خاطرهها، یک دوگانه بزرگ سر برمیآورد: فقرزدایی یا نظام جامع رفاه. ستاریفر با حساسیتی آشکار، نسبت به سیاستهایی که رفاه را به توزیع پول، کمک مقطعی یا بسته حمایتی تقلیل میدهند، هشدار میدهد. در خاطراتش پیداست که این فقط یک اختلاف کارشناسی نبود؛ اختلافی بر سر جانِ معنا بود.
او میگوید: «اگر فقرزدایی به ساختار ختم نشود، فقط مُسکن است.» این تعبیر، در زبان او بارها تکرار میشود، چون تجربه مدیریتیاش به او نشان داده بود که جامعه با مُسکن از دور باطل فقر بیرون نمیآید. ممکن است مدتی فشار کمتر شود، اما تا زمانی که بیمه، درمان، بازنشستگی و حمایت اجتماعی بهصورت نهادی و پایدار طراحی نشوند، فقر دوباره از در دیگر بازمیگردد.
ستاریفر در همین زمینه، تأمیناجتماعی را به هوا تشبیه میکند؛ «هوایی که اقتصاد اجتماعی با آن نفس میکشد.» این تصویر، از زیباترین بخشهای خاطرات اوست. هوا را تا وقتی هست، کمتر میبینیم، اما اگر کم یا آلوده شود، همهچیز مختل میشود. تأمیناجتماعی هم از نظر او چنین است: یک زیرساخت نادیدنی اما حیاتی.
در همین نقطه، پرتره ستاریفر به اوج خود میرسد. مدیری که از دل جلسات و منازعات اداری گذشته، اما در نهایت با واژگانی سخن میگوید که ریشه در یک فهم انسانی و اجتماعی عمیق دارد. او از نظامی دفاع میکند که قرار نیست فقط در روزهای بحران به کار آید، بلکه باید از پیش، برای جلوگیری از سقوط انسان به فقر و بیپناهی ساخته شده باشد.
قانون، خاطره، هشدار
سال ۱۳۸۳ و قانون ساختار نظام جامع رفاه و تأمیناجتماعی، در روایت ستاریفر شبیه رسیدن به یکی از قلههای دشوار این مسیر است؛ اما حتی در این نقطه نیز لحن او لحن پیروزی کامل نیست. بیشتر شبیه مدیری است که میداند قانون، اگر در ذهنها جا نیفتد، ممکن است هر لحظه از معنا تهی شود.
او در خاطراتش بارها به این نکته برمیگردد که مقاومت فقط مقاومت نهادها نبود؛ مقاومت ذهنها بود. بخشی از ساختار اداری کشور، رفاه را امری بخشی و کماهمیت میدید. بخشی از سیاست، ترجیح میداد آن را در حد ابزار توزیع منابع نگه دارد. و از همه مهمتر، جامعه و نخبگان هنوز بهتمامی نپذیرفته بودند که رفاه یک حق است، نه لطف.
شاید به همین دلیل است که روایت ستاریفر، در پایان، فقط خاطره یک مدیر از سالهای مسئولیتش نیست. بیشتر به هشداری آرام اما ماندگار میماند. هشداری درباره اینکه اگر تأمیناجتماعی دوباره در دام نگاههای خیریهای بیفتد، اگر باز هم بهجای نظامسازی، به مُسکنهای مقطعی دل ببندیم، اگر باز هم انسان را در جدول هزینهها گم کنیم، تاریخ همین سوءتفاهمها تکرار خواهد شد.
اما در سوی دیگر، امیدی هم در صدای او هست. امید به اینکه جامعه روزی بفهمد رفاه، حق زیستن با کرامت است؛ حق نترسیدن از فردا؛ حق آنکه بیماری، پیری، بیکاری و ازکارافتادگی، انسان را از متن زندگی بیرون نیندازد. در این معنا، خاطرات ستاریفر فقط رجعت به گذشته نیست؛ دعوتی است به بازفهم امروز.
اگر بخواهیم از این گزارش یک جمله نهایی بیرون بکشیم، شاید همان باشد که در سراسر حرفهای او جاری است: تأمیناجتماعی، آزمون بلوغ یک جامعه است. جامعهای که شهروندش را فقط هنگام کار نمیخواهد، بلکه در تمام فصلهای زندگی برای او امنیت، حق و حرمت قائل است و ستاریفر، در تمام این سالها، راوی همین آزمون بوده است؛ راوی نبردی که هنوز هم تمام نشده است.