
در حوزه وصول حق بیمه بعضی روزها عددها آنقدر جدیاند که حتی شوخی هم از آنها فرار میکند. اعداد خشک و بیاحساس روی صفحه مانیتور ظاهر میشوند و از تو میخواهند فقط یک کار انجام بدهی: وصول. اما آن روز هم عدد جدی بود و هم حوصله من کم.
کارمندم، سه بچه دارم، قسط دارم و مثل خیلیهای دیگر یاد گرفتهام قبل از اینکه بدهی دیگران را ببینم، بدهیهای خودم را بشمارم. شاید برای همین بود که آن پرونده بیشتر از حد معمول توجهم را جلب کرد.
پرونده مربوط به یک کارگاه خدماتی بود؛ بدهی چندماهه حق بیمه. نه آنقدر بزرگ که فریاد بزند «فرار بیمهای» و نه آنقدر کوچک که بتوان نادیدهاش گرفت. عددی بود که باید جدی گرفته میشد.
سیستم با همان لحن خونسرد و همیشگیاش بدهکاری را نشان میداد. سیستم هیچوقت نمینویسد: «حواست باشد قسط دارد، مشکل دارد، کمکش کن، راهنماییاش کن.» سیستم فقط عدد را نشان میدهد و تصمیم را به آدم پشت میز میسپارد.
صاحب کارگاه وقتی وارد واحد وصول شد، هنوز درست ننشسته شروع کرد به توضیح دادن. انگار اگر سرعت حرف زدنش کم میشد، بدهی از پرینتر بیرون میپرید و روی میز میافتاد.
گفت: «باور کنید نخواستم ندم، فقط…»
این «فقط»ها در واحد وصول حق بیمه زیاد شنیده میشود.
فقط فروش کم شده.
فقط چک برگشت خورده.
فقط یکی از کارگرها رفته.
فقط زندگی…
من به پرونده نگاه میکردم و همزمان به این فکر میکردم که اگر جای او بودم چه میکردم. وقتی قسط ماهانهات معلوم است، بچهها مدرسه میخواهند و دخل و خرج با هم قهرند، حق بیمه تبدیل میشود به کاری که حتما باید انجام شود، اما معمولاً میافتد برای ماه بعد.
طبق روال میتوانستم بگویم: «بدهی قطعی است، اقدام میکنیم.»
جملهای کوتاه، رسمی و بدون دردسر.
اما تجربه به من یاد داده در دل واحد وصول، همیشه سریعترین راه بهترین راه نیست.
پرسیدم: «قبلاً خوشحساب بودید؟»
گفت: «اگه نبودم الان اینجا نمیاومدم، فرار میکردم.»
سابقه کارگاهش را بررسی کردم. راست میگفت. سالها منظم، بدون حاشیه و بدون تأخیر جدی حق بیمه را پرداخت کرده بود. همین سابقه باعث شد تصمیم سخت شروع شود.
از یک طرف حق بیمه شوخیبردار نیست؛ حق کارگر است. از طرف دیگر اگر همان روز فشار حداکثری میآوردم، احتمال داشت کارگاه برود روی حالت تعطیلی موقت؛ چیزی که در ایران اغلب معنایش تعطیلی دائم است.
چند لحظه به صفحه مانیتور نگاه کردم. عدد همان عدد بود، اما پشت آن چند کارگر، چند خانواده و یک کارگاه کوچک ایستاده بودند.
گفتم: «ببین، نه من میتوانم عدد را پاک کنم، نه تو میتوانی نادیدهاش بگیری. بیا کاری کنیم که هر دو شب راحت بخوابیم.»
نشستم و تقسیط را واقعی نوشتم؛ نه آنقدر سبک که وصول نشود و نه آنقدر سنگین که کارگاه خفه شود.
شرطش هم واضح بود: لیستها به موقع، بدون بهانه؛ قسطها هم منظم پرداخت شود.
وقتی برگهها را امضا میکرد گفت: «فکر نمیکردم واحد وصول اینقدر انسانی هم بشه.»
خندیدم و گفتم: «ما هم آدمیم… فقط با ماشینحساب.»
چند ماه بعد دوباره پرونده را در سیستم دیدم. قسطها منظم پرداخت شده بود. نه پیامک تهدیدی لازم شد، نه تلفن پیگیری.
آنجا فهمیدم گاهی در وصول حق بیمه، سختترین تمرین این نیست که فشار بیاوری. سختترین کار این است که اعتماد کنی و مسئولیتش را هم بپذیری.
آخرش هم مثل همیشه پرونده بسته شد. عددها صفر شدند و کارگاه به کارش ادامه داد.
من هم برگشتم سر میز خودم؛ با همان قسطها، همان زندگی و همان حسابوکتابهای ماهانه.
فقط این بار با یک حس خوب بیشتر:
اینکه گاهی عدد و آدم میتوانند با هم به توافق برسند.