
نهم اسفندماه ۱۴۰۴، خورشید در میناب جور دیگری طلوع کرد؛ غبارآلود و سنگین. عقربههای ساعت هنوز به عدد ۱۱ نرسیده بودند که آسمان نیلگون هرمزگان، شاهد هجوم آهن و آتش شد. دبستان «شجره طیبه»، جایی که قرار بود مأمن رویاهای کوچک باشد، در یک چشمبرهمزدن به تلی از خاکستر و خون بدل شد. موشکهای رژیم صهیونی-آمریکایی قلب تپنده این مدرسه را نشانه رفتند تا صدای خنده کودکان، در میان غرش انفجار و ریزش آوار، برای همیشه دفن شود.
شهید «سینا ذاکری»، دانش آموز کلاس چهارم دبستان شجره طیبه میناب، فرزند اکبر ذاکری، همکار شعبه تأمین اجتماعی این شهر، یکی از ۱۶۸ لاله پرپر شده جنایت جنگی اشرار جهان است.
«سینا» آن روز حال دیگری داشت
اکبر ذاکری با صدایی که از عمق جگر میسوزد، به «تامین 24» از آخرین صبح زندگی پسرش میگوید: سینا متولد مهر ۹۴ بود؛ ثمره زندگیام. آن روز انگار همه چیز فرق میکرد. سرویس نداشت و مادرش اصرار کرد خودم او را برسانم. همیشه در راه مدرسه شوخی میکردیم، اما آن روز سینا مضطرب بود؛ یک حال خاص، انگار چیزی به او الهام شده بود. چه میدانستم این آخرین باری است که قامت کوچکش را در آینه ماشین میبینم؟
او مکثی میکند و با بغض ادامه میدهد: آخر این بچهها چه گناهی داشتند؟ سینا عاشق درس بود. همیشه میگفت بابا میخواهم پزشک شوم تا در همین میناب به مردم خودم خدمت کنم. او میخواست مرهم دردها باشد، نه اینکه خودش به دردی بیدرمان برای قلب ما تبدیل شود.
ساعتی که زمین دهان باز کرد
پدر از لحظه وقوع فاجعه میگوید؛ لحظهای که خبر بمباران مثل پتک بر سرش فرود آمد: حوالی ساعت ۱۱ بود. در اداره بودم که صدای انفجار بلند شد. وقتی شنیدم مدرسه را زدهاند، دیوانهوار سمت ساختمان مدرسه دویدم. طبقه بالا دخترها بودند و طبقه پایین پسرها. موشک دقیقاً وسط کلاس اینها خورده بود. مدرسه دو طبقه، با خاک یکسان شده بود. مردم آواربرداری میکردند، اما آمار شهدا آنقدر بالا بود که کمر همه خم شده بود.
او از لحظهای روایت میکند که وحشت، با جنایت گره خورد: درحالی که داشتیم دنبال بچهها میگشتیم، پهپاد دیگری آمد و ۲۰ متر آنطرفتر را زد. مردم متفرق شدند. من و مادرش دیگر نای ایستادن نداشتیم. به خانه برگشتیم، اما نه نای ماندن بود و نه جسارت رفتن و دیدن پیکر پارهپاره پسرم زیر آن همه سنگ و کلوخ.

در جستوجوی نشانهای میان سوختگان
روزهای بعد برای خانواده ذاکری، جهنمی از انتظار و بیخبری بود. ذاکری میگوید: جنازهاش پیدا نمیشد. گفتند تعدادی از پیکرها را به بیمارستان شهید محمدی بندرعباس بردهاند. وقتی رسیدم، گفتند چند پیکر سوخته آوردهاند که قابل شناسایی نیستند. همانجا روی زمین سرد بیمارستان نشستم و فریاد زدم: سینای بابا کجایی؟ خودت را به من نشان بده... یک نشانه، فقط یک نشانه بابا...
اشکهای پدر جاری میشود: سردخانه سه سوله بزرگ بود؛ پر از پیکرهای کوچک دختر و پسر. صورتها همه سوخته بود. برادرزنم پیکری را پیدا کرد که شبیه سینا بود. جلو رفتم؛ صورت سوخته، دو پای شکسته، لباسهای خاکستر شده و دو انگشتی که دیگر نبود... تردید داشتم. دهانش را باز کردم؛ سمت راست دندانی داشت که قبلاً کشیده بود. همانجا دنیا روی سرم خراب شد. خودش بود. مادرش هم آمد و تأیید کرد؛ سینای ما دیگر نفس نمیکشید.
اتاقی که بوی دلتنگی میدهد
حالا از سینا، خانهای مانده که هر گوشهاش تیر میکشد. پدر میگوید: سینا حرفشنو بود، رفیقم بود. همیشه با هم دردودل میکردیم. الان وقتی از جلوی آموزشگاه زبانش رد میشوم و بچههای دیگر را میبینم، پاهایم سست میشود. به اتاقش که میروم، تخته وایتبردی که روی آن ریاضی تمرین میکرد، کتابهای زبانش، لوازمتحریری که با ذوق خریده بود... همه هستند، اما صاحبشان کجاست؟
سخنی با مدعیان دروغین حقوق بشر
ذاکری در پایان این گفتوگوی تلخ، رو به جهانیانی میکند که چشمانشان را بر این جنایت بستهاند: تنها دلخوشیام این است که پسرم بیگناه شهید شد. آمریکای جنایتکار که ادعای حقوق بشرش گوش فلک را کر کرده، چطور میتواند اینگونه غیرنظامیان را سلاخی کند؟ پسر من نظامی بود؟ سینا اصلاً از سیاست چه میدانست؟ او فقط یک کودک ۱۰ ساله با هزاران آرزو بود. شما نه فقط سینا، که آرزوهای یک شهر را زیر آوار کشتید.