
سابقه کاری زیادی در سازمان تأمیناجتماعی دارم، اما حکایت این خاطره به سال ۱۳۷۸ بازمیگردد؛ سالی که با حکم کارشناس کامپیوتر، یا همان سوپروایزر سابق، پا به سازمان تأمیناجتماعی شعبه فریدن گذاشتم. آن زمان جوانی تازه فارغالتحصیل بودم. منطقه را نمیشناختم و از شرایط آنجا هم اطلاع چندانی نداشتم. اطلاعاتم محدود بود به چند جمله پراکندهای که از دوستان و آشنایان شنیده بودم؛ حرفهایی که بیشتر شبیه هشدار بود تا راهنمایی.
با این حال، شور جوانی و اشتیاق شروع کار باعث شد راه بیفتم. با در دست داشتن یک برگه معرفی و پس از کمی پرسوجو، آدرس گاراژ مسافربری را پیدا کردم. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود و سپیدهدم تازه سر زده بود که خودم را به آنجا رساندم.
اتوبوسی که قرار بود مرا به مقصد برساند تقریباً پر بود. میان صندلیها گشتم تا بالاخره یک جای خالی دیدم؛ کنار مردی میانسال، چهارشانه و آرام. سلام کردم و روی صندلی کنارش نشستم. هنوز اتوبوس کاملاً از شهر خارج نشده بود که مرد رو به من کرد و پرسید:
«فریدنی هستی؟»
گفتم: «نه. برای استخدام تأمیناجتماعی فریدن میروم.»
با شنیدن پاسخ من، لبخند محوی روی لبانش نشست. لبخندی که انگار معنایی پنهان در خود داشت. تعجب کردم و پرسیدم:
«چرا میخندید؟»
سری تکان داد و گفت: «هیچی…»
بعد مکثی کرد و پرسید: «تا حالا آنجا رفتهای؟»
گفتم: «نه.»
باز پرسید: «رئیسش را میشناسی؟»
گفتم: «نه. چطور؟»
باز همان لبخند مرموز در چهرهاش ظاهر شد. هرچه اصرار کردم توضیح بیشتری بدهد، چیزی نگفت. فقط گفت:
«خودت ببینی، میفهمی.»
بعد هم سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «فعلاً بخواب. هنوز راه زیادی مانده.»
اما من هرچه تلاش کردم نتوانستم بخوابم. حرفهای او ذهنم را درگیر کرده بود. آن لبخند و آن جمله کوتاه، مدام در ذهنم تکرار میشد.
حدود دو ساعت در راه بودیم تا بالاخره اتوبوس وارد شهر شد. مرد میانسال با اشاره دست مسیر منتهی به شعبه را نشانم داد. بعد نگاهش را به دوردست دوخت و گفت:
«راستی، میدانی پارسال زمستان یک معلم عصر که میخواسته برگردد خانه، سر جاده مانده بود. ماشین گیرش نیامده بود. از سرما یخ زده بود و گرگها به او حمله کرده بودند.»
بعد بدون اینکه توضیح بیشتری بدهد از من جدا شد و رفت.
آن روز حرفهایش را چندان جدی نگرفتم. تصور نمیکردم روزی برسد که تلخی آن حرفها را تا این اندازه لمس کنم.
وقتی وارد شعبه شدم و با فضای آنجا و مدیرش آشنا شدم، کمکم معنای کنایههای آن مرد را بهتر فهمیدم. شرایط کاری، محیط اداری و دشواریهای آن منطقه چیزهایی بود که پیش از آن تجربه نکرده بودم. خاطرات آن دوره آنقدر عجیب و پر فراز و نشیب است که اگر کسی بخواهد همه آنها را بنویسد، شاید کتابی قطور از آب دربیاید.
مدتی گذشت تا اینکه یک روز همان مرد میانسال دوباره به شعبه آمد. وقتی مرا دید، بعد از احوالپرسی با همان لبخند همیشگی گفت:
«حالا فهمیدی چی میگفتم؟ راستش را بخواهی، فکر نمیکردم بمانی!»
وقتی رفت، از همکاران درباره حرفی که آن روز در اتوبوس گفته بود پرسوجو کردم. گفتند ماجرای آن معلم واقعاً اتفاق افتاده است.
این ماجرا گذشت، اما سرنوشت تجربهای دیگر را برایم رقم زد.
در زمستان سال ۱۳۷۹ یا شاید هم ۱۳۸۰، از شعبه فریدن مأمور شدم که دو روز در هفته به شعبه تازهتأسیس فریدونشهر بروم؛ شهری در حدود سیوپنج کیلومتری که مسیرش در زمستانها اغلب پوشیده از برف بود.
به دلیل حجم زیاد کارها، یک روز مجبور شدیم خارج از ساعات اداری در شعبه بمانیم تا کارها را تمام کنیم. همراه یکی از همکاران تا دیر وقت مشغول کار بودیم.
یکی دو ساعت بعد، باران شروع شد و خیلی زود به برف و بوران تبدیل شد. شرایط هوا لحظهبهلحظه بدتر میشد. ناچار کارها را جمع کردیم تا به سمت خانه برگردیم، اما هیچ سرویس یا وسیلهای حاضر نبود در آن شرایط در جاده تردد کند.
مجبور شدیم پیاده تا فلکه خروجی شهر برویم و منتظر ماشینهای عبوری بمانیم. ساعتی در آنجا ایستادیم، اما جاده ساکت و خلوت بود.
سرما آنقدر شدید بود که کمکم حس میکردیم دست و پایمان بیحس شده است. نفسهایمان در هوا بخار میشد و باد سرد به صورتمان میخورد.
تصمیم گرفتیم دوباره به شعبه برگردیم. نیم ساعتی داخل ساختمان ماندیم تا کمی گرم شویم و بعد دوباره به جاده برگشتیم.
اما این بار سرما حتی شدیدتر شده بود. وقتی دستهایمان را به صورت میزدیم، دیگر چیزی حس نمیکردیم.
در همان لحظات، ناگهان حرفهای آن مرد میانسال در اتوبوس در ذهنم زنده شد؛ همان ماجرای معلمی که در زمستان در جاده مانده بود. آن خاطره حالا دیگر فقط یک داستان دور نبود. سرما را با تمام وجود حس میکردم.
بالاخره پس از مدتی انتظار، یکی از اربابرجوعهای اداره ما را شناخت. وقتی وضعیتمان را دید، مسیرش را به سمت ما تغییر داد. گفت جاده به خاطر برف گیر کرده و رفتن سخت است، اما با اصرار ما قبول کرد.
حدود یک ساعت در جاده برفی رانندگی کردیم تا بالاخره به فریدن رسیدیم.
اما هنوز یک بخش دیگر از راه باقی مانده بود.
کوچهای که خانه ما در آن قرار داشت، سربالایی بلندی داشت؛ چیزی حدود سیصد یا چهارصد متر. تمام آن مسیر زیر برف پوشیده شده بود و معلوم بود ساعتهاست هیچ ماشینی از آن عبور نکرده است.
چارهای نبود. آرامآرام سربالایی را پیاده بالا رفتم. هر قدم در برف فرو میرفت و نفس کشیدن سختتر میشد.
بالاخره با هر زحمتی بود خودم را به خانه رساندم.
همسرم که از نگرانی چشمانش پر از اشک شده بود، وقتی مرا دید نفس راحتی کشید. سریع کنار بخاری نشستم. یک لیوان چای داغ نوشیدم و کمی غذا خوردم.
خستگی و سرمای آن شب آنقدر در بدنم مانده بود که همانجا کنار بخاری خوابم برد و چند ساعت طول کشید تا دوباره سرحال شوم.
حالا بیستوپنج سال از آن ماجرا میگذرد، اما هنوز سرمای آن شب را فراموش نکردهام. در تمام این سالها، هیچوقت سرمایی به آن شدت تجربه نکردم.
گاهی که به آن روزها فکر میکنم، یاد همان مرد میانسال در اتوبوس میافتم؛ مردی که با یک لبخند و چند جمله کوتاه، انگار پیشاپیش خبر از زمستانهای سخت آن منطقه داده بود.






