
وقتی سال ۱۳۸۸ برای نخستین بار پا به خانواده بزرگ تأمین اجتماعی گذاشتم، روز بیستوپنجم تیر بود؛ همان روزی که به نام «روز تأمین اجتماعی» شناخته میشود. بعد از گذر از آزمونها، آزمایشها و مصاحبههایی که برای خودشان هفتخان رستمی بودند، بالاخره به عنوان پرستار سازمان استخدام شدم و کارم را در بیمارستان دکتر غرضی اصفهان آغاز کردم.
از همان ابتدا مرا به اورژانس فرستادند. میدانستم اورژانس یعنی شلوغی، اضطراب، صداهای ممتد دستگاهها و بیمارانی که هرکدام داستانی دارند. در اورژانس فاصله میان زندگی و مرگ گاهی فقط چند ثانیه است؛ چند ثانیه تصمیم، چند ثانیه دقت، یا حتی چند ثانیه امید.
در این سالها خاطرات زیادی در ذهنم مانده است؛ بعضی شیرین، بعضی تلخ و بعضی آنقدر عجیب که هنوز هم وقتی به آنها فکر میکنم، حس میکنم میان علم پزشکی و رازهای ناشناخته زندگی ایستادهام.
جرعهای ایمان
یکی از عجیبترین خاطراتم به نیمهشبی در اتاق احیای اورژانس برمیگردد. پیرمردی را با مشکلات شدید تنفسی و ادم ریه به بیمارستان آورده بودند. او را لولهگذاری کردند و به اتاق احیا منتقل شد. ما همه تلاشمان را برای نجاتش به کار بستیم؛ دارو برای دفع آب اضافی بدن، اکسیژن، تنفس مصنوعی و هر آنچه لازم بود.
با این حال حالش بهتر نمیشد. وضعیتش ناپایدار بود و هر لحظه ممکن بود دچار ایست قلبی شود. پزشک معالج که امید چندانی به بهبود سریع او نداشت، برای رسیدگی به بیمار دیگری اتاق را ترک کرد.
در همان لحظات، پیرزنی وارد اتاق احیا شد؛ همسر بیمار بود. با اضطراب حال شوهرش را پرسید. میخواستم با احتیاط توضیح بدهم که شرایط خوب نیست، اما او حرفم را قطع کرد.
کاسه کوچکی آب در دست داشت.
گفت: «داخل این آب مهر تربت امام حسین را حل کردهام. لطفاً کمی به او بدهید.»
از نظر پزشکی این کار منطقی نبود. بیمار لولهگذاری شده بود و امکان نوشیدن آب نداشت. به پیرزن گفتم که چنین کاری ممکن نیست. اما در نگاهش امیدی بود که نمیتوانستم به سادگی نادیده بگیرم. نمیخواستم امیدش را بشکنم.
وقتی کسی حواسش نبود، مقدار کمی از آن آب را با سرنگ کشیدم و آرام در دهان بیمار ریختم. پیرزن آرام شد و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد اتفاقی افتاد که هنوز هم وقتی به یادش میافتم، به فکر فرو میروم.
علائم حیاتی بیمار کمکم بهتر شد. چشمانش را باز کرد و به نظر میرسید دیگر لوله داخل نای برایش آزاردهنده شده است. تا صبح، پیش از پایان شیفتم، شرایطش آنقدر پایدار شد که توانستیم لوله را خارج کنیم.
پیرمرد نفس میکشید. هوشیار بود و وضعیتش به شکل قابل توجهی بهتر شده بود.
نمیدانم آن اتفاق را باید به حساب داروها گذاشت، زمان مناسب درمان، یا شاید امیدی که در دل یک پیرزن موج میزد. اما هرچه بود، آن شب برای من به یادماندنی شد.
شوک در شلوغی اورژانس
اورژانس همیشه پر از لحظههای غیرمنتظره است. یک روز در اوج شلوغی، پشت استیشن پرستاری مشغول نوشتن گزارشها بودم. پروندهها روی هم تلنبار شده بود و باید هرچه زودتر کارها را تمام میکردم.
در همین حین مردی جلو آمد و گفت: «آقا، قلبم درد میکند.»
طبق روال باید ابتدا به تریاژ میرفت. به همان سمت اشاره کردم و گفتم ابتدا آنجا شما را بررسی میکنند. اما آنجا هم شلوغ بود.
مرد دوباره گفت: «نمیتوانم بایستم، درد دارم.»
گفتم: «پس برو روی یکی از تختها دراز بکش.»
دوباره مشغول نوشتن شدم. چند لحظه بعد صدایی به گوشم رسید؛ صدایی شبیه خرخر نفس کشیدن. صدایی که برای ما پرستاران آشناست؛ صدایی که اغلب در لحظههای تشنج یا آریتمیهای خطرناک شنیده میشود.
ناگهان یاد همان مرد افتادم. سریع به سمت تختها رفتم. حدسم درست بود. همان بیمار دچار کاهش هوشیاری شده بود و علائم ایست قلبی داشت.
پزشک را صدا زدم، اما در آن شلوغی پیدایش نکردم. فرصت زیادی نبود.
دستگاه شوک را از اتاق احیا آوردم، پدلها را روی سینه بیمار گذاشتم و ریتم قلبی را بررسی کردم. وضعیت نشان میداد که اگر چند ثانیه دیگر صبر کنیم، ایست کامل رخ میدهد. تصمیم گرفتم.شوک را اعمال کردم.
در همان لحظه بدن بیمار تکان خورد و چند ثانیه بعد چشمانش را باز کرد. ناگهان از جایش نیمخیز شد و با تعجب گفت: «چه اتفاقی افتاده؟»
لبخند زدم و گفتم: «چیزی نیست پدر جان، راحت بخواب.»
بعد از آن پزشک را آوردیم و بقیه اقدامات درمانی انجام شد. بیمار چند روز بعد با حال عمومی خوب از بیمارستان مرخص شد.
آن روز با خودم فکر کردم اگر او را به سمت تخت هدایت نکرده بودم و به تریاژ فرستاده بودم، شاید داستان طور دیگری تمام میشد.
وقتی عشق نفس میدهد
در کنار این خاطرات امیدبخش، روزهای بسیار سختی هم در کار ما وجود دارد. سختترین آنها بدون تردید دوران کرونا بود.
بیمارستان دکتر غرضی از اواسط اسفند ۱۳۹۸ به یکی از مراکز اصلی پذیرش بیماران کرونا تبدیل شد و تا پایان اسفند ۱۴۰۰ بیش از یازده هزار بیمار مبتلا در آن بستری شدند.
در میان آن روزهای تلخ، یکی از دردناکترین خاطراتم مربوط به بیماری بود که خودش پرستار بود.
نامش جواد بود؛ جوانی سیساله که با علائم شدید تنفسی به آیسییو منتقل شد. او را در اتاق ایزوله و روی تخت شماره شش بستری کردیم.
همه ما امیدوار بودیم که بتوانیم نجاتش دهیم. تلاش میکردیم با دستگاههای کمکتنفسی، بدون لولهگذاری و بیهوشی وضعیتش را کنترل کنیم. خودش هم همکاری میکرد؛ اما درگیری ریههایش بسیار شدید بود.
وقتی در شیفت بعدی خبر فوتش را شنیدم، شوکه شدم. همکارانم گفتند لحظات آخر از ما میخواست او را بیهوش کنیم و زیر دستگاه ببریم. میگفت دیگر نمیتواند نفس بکشد.
دو روز بعد، همه چیز تمام شد. چند ماه بعد مادرش را هم با کرونا به همان بخش آوردند. تقدیر عجیبتر از آن بود که تصور میکردیم؛ او را روی همان تخت شماره شش بستری کردند.
او هم دوام نیاورد. ماهها بعد همسر جوان جواد به آیسییو آمد. گریه میکرد و میگفت خودش پزشک است. از خوبیهای جواد میگفت و میخواست بداند روزهای آخرش چگونه گذشته است.
ما هم همراه او گریه کردیم. در آن روزها گلهای زیادی پرپر شدند و غنچههای زیادی فرصت شکفتن پیدا نکردند؛ اما در میان همه آن تلخیها، صحنههایی هم بود که هنوز در ذهنم زندهاند.
مادری را دیدم که به سختی نفس میکشید، اما آرزو داشت کودک شیرخوارش را در آغوش بگیرد. وقتی نوزادش را بغل کرد، میزان اکسیژن خونش از چهل به هشتاد رسید.
آن لحظه فهمیدم گاهی عشق کاری میکند که حتی دستگاهها هم از انجامش عاجزند.