
آن روز مثل بسیاری از روزهای دیگر پشت باجه دریافت حق بیمه نشسته بودم و به مراجعان خدمات ارائه میدادم. فضای شعبه نسبتاً شلوغ بود و طبق روال باید با رعایت نوبتبندی، کار مراجعهکنندگان را انجام میدادم.
در همین میان مردی نسبتاً جوان با لباس مشکی به باجه نزدیک شد. از حالت چهره و محاسن مرتبنشدهاش بهخوبی پیدا بود که عزادار است و غم بزرگی بر دوش دارد. دو سه نفر قبل از او در صف ایستاده بودند و منتظر دریافت خدمات بودند. مرد مدام از این پا به آن پا میشد و بیقراریاش نشان میداد که هم از اندوهی که در دل دارد رنج میبرد و هم از طولانی شدن کارهای اداری کلافه شده است.
راستش را بخواهم بگویم، دلم میخواست نوبتش زودتر برسد تا کارش را انجام دهم؛ اما ناچار بودم نظم صف را رعایت کنم. بالاخره نوبتش شد. با اشاره از او خواستم جلو بیاید و گفتم: «بفرمایید.»
برگهای را مقابلم گذاشت؛ برگ پرداخت حق بیمه رانندگان بود. توضیح داد که برادرش حدود سه هفته پیش فوت کرده است و حالا برای برقراری مستمری خانواده او به واحد مستمریهای شعبه مراجعه کرده است. آنجا هم به او گفته بودند برای اصلاح سابقه بیمهای متوفی باید به واحد وصول حق بیمه مراجعه کند؛ بنابراین به باجه من آمده بود.
برگه را برداشتم و برای بررسی اطلاعات گفتم: «تاریخ فوت برادرتان دقیقاً چه روزی بوده است؟»
مرد کمی مکث کرد و گفت: «فکر کنم سیزدهم یا چهاردهم آبان بوده.»
برای اینکه بتوانم سابقه را در سیستم اصلاح کنم، گفتم: «برادر، برای اصلاح سابقه نیاز به گواهی فوت برادرتان دارم.»
همین جمله ظاهراً دوباره غم او را تازه کرد. با ناراحتی گفت که گواهی فوت همراهش نیست. از حالت چهرهاش مشخص بود هنوز درگیر کارهای پس از فوت برادرش است و این رفتوآمدهای اداری هم برایش آسان نیست.
برای اینکه کارش راحتتر شود گفتم: «اگر تصویرش هم باشد کافی است.» منظورم تصویر یا فتوکپی گواهی فوت بود.
مرد سری به نشانه تأیید تکان داد و گفت: «فکر کنم توی گوشیام باشد.»
بعد تلفن همراهش را از جیب بیرون آورد و شروع کرد با عجله در گالری گوشیاش جستوجو کردن. من هم در این فاصله مشغول انجام کار اربابرجوع بعدی شدم.
چند لحظه بعد صدای مرد را شنیدم که گفت: «بفرمایید.»
سرم را بلند کردم. پیش از آنکه چیزی بپرسم، گوشیاش را به دستم داد. گوشی را که گرفتم، از تصویری که روی صفحه بود کاملاً متعجب شدم. عکس منظرهای از یک رودخانه بود و کنار آن مرد جوانی حدود سیوپنج ساله با ژستی خاص ایستاده بود.
چند لحظه به عکس نگاه کردم. با خودم گفتم چرا باید در این شلوغی عکس برادرش را به من نشان بدهد؟ بعد هم در ذهنم پاسخ خودم را دادم: شاید میخواهد بگوید برادرش چقدر جوان بوده و مرگ او چقدر ناگهانی بوده است.
به نشانه همدردی سری تکان دادم و گفتم: «خدا بیامرزدش. خدا به شما صبر بدهد برادر. لطفاً گواهی فوت را برایم بیاورید تا سابقهاش را سریع اصلاح کنم.»
اما مرد ناگهان با حالتی طلبکارانه گفت: «خانم، دارید من را سرکار میگذارید؟»
از حرفش کاملاً جا خوردم. گفتم: «چرا باید شما را سرکار بگذارم؟ شما نه تاریخ دقیق فوت را به من میگویید و نه گواهی فوت را ارائه میکنید. من چطور بفهمم باید سابقه را چند روز اصلاح کنم؟»
مرد در حالی که زیر لب غر میزد گفت: «شما خودتان گفتید تصویرش هم کفایت میکند! این هم تصویر برادرم. حالا که عکس را به شما دادم دوباره میگویید گواهی فوت!»
در همان لحظه تازه متوجه شدم ماجرا از کجا آب میخورد. منظور من از «تصویر» عکس یا کپی گواهی فوت بود، اما او تصور کرده بود منظورم عکس خود برادرش است.
خندهام گرفته بود، اما با زحمت خودم را کنترل کردم و گفتم: «آخه برادر من، چطور میتوانم فقط از روی عکس ایشان بفهمم تاریخ فوت چه روزی بوده تا سابقهاش را در سیستم اصلاح کنم؟ منظور من تصویر گواهی فوت بود.»
مرد که ظاهراً تازه متوجه سوءتفاهم شده بود، با دلخوری زیر لب گفت: «اگر نخواهید کار کسی را راه بیندازید، همه چیز دست خودتان است…»