
اردیبهشتماه بود؛ تنها چند روز از شروع کارم در سازمان تأمیناجتماعی میگذشت. تازه به شعبه میمه آمده بودم و فاصله صد کیلومتری خانه تا محل کار، حس عجیبی از غربت در دلم نشانده بود. هر صبح که وارد ساختمان میشدم، انگار باید دوباره خودم را با محیطی تازه آشنا میکردم.
برای همین سعی میکردم تمام تمرکزم را روی کار بگذارم. آشنا شدن با همکاران، یاد گرفتن روندها و روبهرو شدن با مراجعانی که هر کدام داستانی داشتند، کمک میکرد این فاصله و غربت کمتر آزارم بدهد.
آن روز صبح، نسیم ملایم بهاری از پنجرههای نیمهباز شعبه میوزید. باد گاهی برگههای دفترچههای در حال چاپ را روی میزها تکان میداد و صدای قیچقیچ دستگاه چاپ در فضای سالن میپیچید؛ صدایی که هنوز برایم تازه و کمی ناآشنا بود.
پشت باجه نشسته بودم و با دقت کارها را انجام میدادم که ناگهان سکوتی عجیب در بخشی از سالن افتاد. سکوتی متفاوت از آرامش معمول قبل از شروع کار.
سرم را بلند کردم.
مردی بلندقامت و چهارشانه به سمت باجه من میآمد. چهرهای آفتابسوخته و جدی داشت؛ از آن صورتهایی که انگار سالها زیر آفتاب و باد کوهستان شکل گرفتهاند. قدمهایش آرام اما محکم بود.
اما آنچه نگاه همه را به او جلب کرده بود، همراهش بود.
بر شانه چپ مرد، پرندهای شکاری نشسته بود؛ عقابی کوچک با پرهایی به رنگ سفید و خاکستری. چشمان تیزش با دقت اطراف را میپایید و وقاری عجیب در حالت نشستن او دیده میشد.
برای لحظهای نفس در سینهام حبس شد.
هرگز چنین صحنهای را در یک اداره ندیده بودم. ترکیبی از حیرت و ترس در دلم نشست؛ ترسی شیرین که بیشتر از ناشناخته بودن موقعیت میآمد.
مرد بدون سلام و مقدمه جلو آمد، دفترچه بیمه کهنه و فرسودهاش را با حرکتی محکم روی پیشخوان گذاشت و تنها یک کلمه گفت:
«تعویض.»
همان یک کلمه.
سعی کردم آرام بمانم. نگاه خودم را از چشمان عقاب برداشتم و به دفترچه قدیمی دوختم.
با صدایی آرام گفتم:
«بله، حتماً.»
دستانم کمی میلرزید، اما در ذهنم مدام به خودم یادآوری میکردم که من اینجا هستم تا خدمت کنم. وظیفه من انجام درست کار است، نه ترسیدن از موقعیتهای غیرمنتظره.
اطلاعات دفترچه را در سیستم وارد کردم و مراحل تعویض را آغاز کردم. انگشتانم روی صفحه کلید حرکت میکردند، اما از گوشه چشم مراقب آن مهمان غیرمنتظره بودم.
عقاب آرامتر از آن چیزی بود که تصور میکردم.
گاهی سرش را میچرخاند و اطراف سالن را نگاه میکرد؛ گویی با کنجکاوی محیط را بررسی میکرد. گاهی هم با حرکت شانههای مرد، بالهایش را کمی باز میکرد و دوباره جمع میکرد.
هر بار که بالهایش تکان میخورد، ضربان قلبم تندتر میشد.
در ذهنم فکرهای عجیبی میچرخید:
اگر ناگهان پرواز کند چه؟
اگر به سمت من بیاید چه؟
اگر در سالن پرواز کند چه اتفاقی میافتد؟
اما هیچکدام از اینها رخ نداد.
عقاب همانجا آرام ماند؛ انگار میدانست اینجا میدان شکار نیست. فقط مکانی است برای انجام کاری ساده.
همین آرامش عجیب پرنده، کمکم اضطراب مرا هم آرام کرد.
چند دقیقه بعد کار تعویض دفترچه تمام شد. دفترچه جدید را چاپ کردم و با احترام به مرد دادم.
او دفترچه را گرفت و لحظهای به چشمانم نگاه کرد. بعد با تکان کوتاه سر گفت:
«ممنون.»
در همان لحظه عقاب هم سرش را کمی تکان داد؛ حرکتی که برای من شبیه نوعی ادای احترام بود.
بعد مرد برگشت و در همان سکوتی که آمده بود، از سالن خارج شد.
وقتی از در بیرون رفتند، تازه فهمیدم در تمام آن مدت چقدر مضطرب بودهام. نفس عمیقی کشیدم و کمی روی صندلی جابهجا شدم.
با این حال در دل احساس خوبی داشتم؛ احساسی شبیه غرور.
آن روز فهمیدم در این شغل با چه آدمهای گوناگونی روبهرو خواهم شد. هر کدام با دنیایی متفاوت، با داستانی که شاید هیچ شباهتی به زندگی ما نداشته باشد.
اما وظیفه ما یکی است؛
اینکه در هر شرایطی آرامش و حرفهایگریمان را حفظ کنیم و کار مردم را به بهترین شکل انجام دهیم.
آن مرد و عقاب آرامش، شاید اولین آزمون واقعی من در مسیر خدمترسانی بودند.
آن روز یاد گرفتم شجاعت همیشه به معنای نترسیدن نیست. گاهی شجاعت یعنی در دل ترس هم بتوانی کار درست را انجام بدهی.
و گاهی زیباترین درسها را ساکتترین مراجعان به ما میدهند؛ حتی اگر این درس با بالهایی سفید و خاکستری و چشمانی تیز، بر شانهای استوار نشسته باشد.
آن خاطره هنوز هم مثل نسیم ملایم همان صبح اردیبهشتی در ذهنم میوزد و هر بار یادم میآورد که در سازمان تأمیناجتماعی، ما تنها با پروندهها و دفترچهها سروکار نداریم.
ما با قصههای زندگی مردم روبهرو هستیم؛
قصههایی که گاهی از دل کوهستان میآیند و بر شانههایی خسته، زیباییهایی خاموش اما ماندگار را با خود میآورند.