
داستان من برمیگردد به روزهای اوج پاندمی کرونا؛ روزهایی که ترس از این بیماری در همه جا موج میزد. در کلینیک تخصصی تأمیناجتماعی یاسوج کار میکردیم و بیماران مشکوک به کرونا را برای بررسی بیشتر به مرکز اصلی کرونا در شهر، یعنی بیمارستان جلیل، اعزام میکردیم.
آن روزها کرونا فقط یک بیماری نبود؛ نوعی هراس جمعی بود. بسیاری از مردم حتی از بردن نامش هم پرهیز میکردند. اگر کسی بر اثر آن جان میباخت، مراسم تشییعش محدود و از فاصلهای دور برگزار میشد. همین فضای ترس و ابهام باعث شده بود هر نشانهای از بیماری، واکنشی شدید در اطرافیان ایجاد کند.
یک روز صبح یکی از بیمهشدگان قدیمی ما وارد کلینیک شد؛ پیرمردی که همه او را «کربلایی سلطان» صدا میزدند. عصا به دست، لنگانلنگان وارد شد و همسر سومش ـ که سالها از او جوانتر بود ـ دو قدم پشت سرش حرکت میکرد.
کربلایی سلطان برای خودش هیبتی ساخته بود. دو ژاکت روی هم پوشیده بود و روی آنها پالتویی بلند و گشاد انداخته بود. چفیهای سبزرنگ دور سر و صورتش پیچیده و روی آن هم کلاه پشمی گذاشته بود. چشمانش سرخ و اشکآلود بود و صورتش از تب التهاب داشت. سرفههای بلندش از همان در ورودی توجه همه را جلب کرد.
با ورود او، فضای سالن ناگهان تغییر کرد. بیماران با نگرانی به هم نگاه میکردند و آرامآرام از اطرافش فاصله میگرفتند. زمزمهها بالا گرفت. پیرمرد که متوجه این واکنشها شده بود، با صدایی بریده و بلند گفت:
«من زکام شدم! سرما خوردم. لش منو کوفته. کرونا دور من نیامده!»
پزشک کشیک که بیماران را بررسی میکرد و موارد مشکوک را به بیمارستان جلیل ارجاع میداد، جلو آمد. علائم را بررسی کرد و با آرامش برای پیرمرد توضیح داد که لازم است برای بررسی دقیقتر به بیمارستان جلیل منتقل شود.
پرستار اعزام با لباس محافظ، شیلد و ماسک آماده شد تا همراه بیمار به سمت آمبولانس برود. با زحمت و صرف زمان زیاد، بالاخره پیرمرد و همسرش را تا در خروجی کلینیک همراهی کردیم.
اما ماجرا تازه از همینجا شروع شد.
به محض اینکه همسر پیرمرد آمبولانس آماده را دید، ناگهان دست شوهرش را کشید و با صدایی بلند فریاد زد:
«نمیذارم! نمیذارم! با این مردهکش نمیبرنش!»
هرچه پزشک، پرستار، راننده آمبولانس و حتی چند نفر از مراجعان توضیح دادند که این فقط وسیله انتقال بیمار است، فایدهای نداشت. زن با سماجت دست پیرمرد را کشید و به سمت خروجی برد و مرتب فریاد میزد:
«آی مردم! امداد کنید! میخوان پیرمردو ببرن بکشن!»
راننده آمبولانس سعی کرد آرامش کند و گفت:
«بیبی جان، شما جلو بنشینید. وقت نداریم، حال شوهرتان خوب نیست.»
اما زن کوتاه نمیآمد. با قاطعیت گفت:
«ما پیاده هم بریم میریم، اما با این مردهکش نمیایم!»
در همین کشمکشها، درست دم در خروجی، حسابدار کلینیک تازه از ماشینش ـ یک پراید سفید ـ پیاده شده بود و هنوز در را کامل نبسته بود. ناگهان زن پیرمرد را به سمت ماشین هل داد، در را باز کرد و گفت:
«ما با این میایم!»
پیرمرد را روی صندلی جلو نشاند و خودش هم سریع کنارش جا گرفت و در را بست.
حسابدار بیچاره که تازه از راه رسیده بود، با چشمانی گرد شده فقط صحنه را نگاه میکرد؛ انگار کسی ناگهان کشتیاش را وسط دریا ربوده باشد.
در همان لحظه نگهبان کلینیک جلو آمد و برای کنترل اوضاع گفت:
«من میبرمشون. شما هم پشت سرم بیاین.»
ماسکش را جابهجا کرد، پشت فرمان پراید نشست و ماشین را روشن کرد. آمبولانس هم با راننده و پرستار پشت سر آنها حرکت کرد و هر دو خودرو به سمت بیمارستان جلیل راه افتادند.
کمکم جمعیت پراکنده شد و هرکس به کار خودش برگشت. اما کسی حواسش به حسابدار بینوا نبود؛ همان کسی که از ترس کرونا حتی برای خوردن یک لیوان آب هم داخل ماشینش مینشست، آنجا غذا میخورد و بارها دستهایش را ضدعفونی میکرد.
آن روز اما پراید سفیدش با درها و شیشههای باز زیر آفتاب در پارکینگ جا مانده بود و او ناچار بود تمام مسیرهای کوتاه اداره را پیاده طی کند.
جالب اینجاست که تا مدتها هیچکس هم آن ماجرای عجیب را برایش یادآوری نکرد.