
شب نخست حمله رژیم صهیونیستی به ایران بود؛ جمعه، بیستوسوم خرداد. شبی که با اضطراب و دلهره آغاز شد و صدای گوشخراش پدافند هوایی، سکوت شهر را بارها در هم شکست. هر بار که صدای انفجار در آسمان میپیچید، نفسها در سینه حبس میشد. با این حال، دلها هنوز محکم بود؛ چون میدانستیم کسانی هستند که جانشان را کف دست گرفتهاند و برای حفظ مردم و خاک این سرزمین، در برابر هیچ تهدیدی عقب نمینشینند.
آن شب من و همکارم حجت در بخش دیالیز بیمارستان میلاد شیفت بودیم. حدود ساعت هشت شب، از اورژانس بیماری جوان را برای دیالیز به بخش آوردند؛ دختری به نام فاطمه.
در سالهایی که در بخش دیالیز کار کردهام، بارها دیدهام بیمارانی که برای نخستین بار دیالیز میشوند، ترسی عمیق را تجربه میکنند؛ ترسی که بیشتر شبیه فرو ریختن ناگهانی آرزوهاست. اما ترس فاطمه تنها از بیماری نبود. او از صداهایی میترسید که بیرون از دیوارهای بیمارستان امنیت شهر را نشانه گرفته بودند.
چهرهاش خیس اشک بود. تنها، مضطرب و نگران به اطراف نگاه میکرد؛ انگار جهان برایش ناگهان در هالهای از ابهام فرو رفته باشد.
راستش را بخواهم، من هم نگرانیهای خودم را داشتم. پدری در شهری دیگر که خودش درگیر شرایط جنگی بود و در بیمارستان بستری شده بود. مادری که دلش میان فرزندانش در شهرهای مختلف و ناآرام تکهتکه شده بود. نگرانی برای سربازان و رزمندگانی که در خط مقدم ایستاده بودند و البته برای هر اتفاق پیشبینیناپذیری که ممکن بود رخ دهد.
اما در آن شب ناعادلانه، در شبی که جنگ نفس شهر را گرفته بود، رسالت من چیز دیگری بود؛ باید روحیه فاطمه را حفظ میکردم.
پرستاری یعنی بتوانی همه نگرانیها و غمهای شخصیات را پشت لبخندی پنهان کنی که به دیگران آرامش میدهد. یعنی مرهم دل کسی باشی که نه فقط نگران جان خودش، بلکه نگران آینده و سرنوشت کشورش است.
سه ساعت کنار فاطمه بودیم. برایش توضیح دادیم که دیالیز چگونه انجام میشود، به پرسشهایش پاسخ دادیم، نگرانیهایش را شنیدیم و تلاش کردیم اطمینان و آرامش را به او برگردانیم. مهمترین کار ما در آن لحظات نه دستگاهها و نه داروها، بلکه دلگرمی دادن بود؛ اینکه اشکهایش آرام بگیرد و جای آن لبخندی هرچند کوچک روی صورتش بنشیند.
آن شب برای من معنای پرستاری شکل دیگری پیدا کرد. فهمیدم پرستاری فقط مراقبت از جسم بیمار نیست؛ گاهی باید امید را زنده نگه داشت. باید کمک کرد کسی که میان صدای آژیر و اضطراب جنگ ایستاده، هنوز بتواند به فردایی روشن فکر کند.
آن شب من فقط پرستار فاطمه نبودم. در دل آن اضطراب فهمیدم در روزهای جنگ، برخی با سلاح از سرزمینشان دفاع میکنند و برخی دیگر با دستان خالی، امید را در دل مردم زنده نگه میدارند.
و من برای نخستین بار به شغلم نه فقط به عنوان یک وظیفه، بلکه به عنوان سهم کوچکی از ایستادگی این سرزمین نگاه کردم.