
تابستان آن سال گرم و طاقتفرسا بود و کلافگی در چهره همه دیده میشد. ناگهان صدای داد و فریادی از سالن اجرائیات توجهم را جلب کرد. وقتی به آنجا رسیدم، دیدم یکی از مراجعان با یکی از همکاران دست به یقه شده و با صدای بلند اعتراض میکند. از میان جملات بریده و عصبیاش چیز زیادی دستگیرم نشد. همکارم که ظاهراً مورد اهانت قرار گرفته بود نیز کوتاه نمیآمد و مدام میگفت: «باید بدهیات را تسویه کنی، راه دیگری ندارد.»
با زحمت میان آن دو فاصله انداختم و از مرد خواستم همراه من به اتاقم بیاید تا آرامتر صحبت کنیم. وقتی وارد اتاق شدیم، از او خواستم بنشیند و مشکلش را توضیح دهد. گفتم اگر حتی کوچکترین راهی برای کمک وجود داشته باشد، حتماً پیگیری خواهم کرد.
مرد که هنوز آثار خشم و درماندگی در چهرهاش دیده میشد، از دستفروشان زحمتکش بازار بود. هرچه بیشتر از مشکلاتش میگفت، بیشتر احساس میکردم از دست من کاری ساخته نیست؛ اما در میان گلایههایش ناگهان متوجه نکتهای شدم: مشکل او نه بدهکاری به تأمیناجتماعی بود و نه اصلاً بیمهشده این سازمان. او در واقع قصد داشت به واحد اجرائیات ادارهای دیگر که در همسایگی ساختمان ما قرار داشت مراجعه کند، اما به اشتباه وارد ساختمان تأمیناجتماعی شده بود.
به دلیل سواد اندک و البته بیتوجهی اولیه در شنیدن دقیق حرفهایش، تصور شده بود که او نیز مانند بسیاری از مراجعان واحد اجرائیات، بدهکار است و باید بدهی خود را تسویه کند. وقتی موضوع روشن شد، مسیر درست را به او نشان دادم و در کنار آن، درباره مزایا و خدمات بیمه تأمیناجتماعی نیز برایش توضیح دادم.
کمتر از یک ساعت بعد، همان مرد با چهرهای آرام و خوشحال دوباره به اتاقم بازگشت. کارش در اداره همسایه حل شده بود و این بار برای پر کردن فرمهای قرارداد بیمه خویشفرما آمده بود.
خاطره دوم:
روزی یکی از همکاران جانباز با من تماس گرفت. او دنبال آدرس مهمانسرای سازمان در خرمشهر میگشت. با زحمت فراوان و پس از طی مراحل مختلف نوبت و قرعهکشی، بالاخره موفق شده بود یک شب اقامت در مهمانسرای سازمان را رزرو کند.
آن روزها به همت مدیرعامل وقت، تعدادی خانه در شهر خرمشهر خریداری شده بود تا بهعنوان خانههای سازمانی و مهمانسرا مورد استفاده قرار گیرد. شهری که هنوز هم با کمبود امکانات و برخی محرومیتها دستوپنجه نرم میکند و در عین حال مقصد بسیاری از کاروانهای راهیان نور و مردمی است که بخشی از خاطرات و زندگیشان را در آنجا جا گذاشتهاند.
همکارم پشت تلفن گفت: «من قبل از جنگ ساکن خرمشهر بودم. جنگ ما را از خانه و کاشانهمان جدا کرد و سالها با درد دوری و زخمهای بهجا مانده از آن روزها زندگی کردهایم.»
چند روز بعد که او را در اداره دیدم، از کیفیت مهمانسرا و اقامتش در خرمشهر پرسیدم. با چنان شوق و ذوقی از گوشهوکنار مهمانسرا تعریف میکرد که برایم عجیب بود. سرانجام با لبخندی آمیخته به شگفتی گفت: «باورم نمیشد… آن خانهای که سازمان خریده و بازسازی کرده، در واقع خانه قدیمی خود ما بود.»
خانهای که سالها پیش در هیاهوی جنگ از آن جدا شده بود، حالا پس از گذشت زمان، به شکلی غیرمنتظره دوباره میزبانش شده بود.