
پلههای باریک و نیمهتاریکی از زیر مسجدی در خیابان شالی پایین میرفت. برای بازرسی یک تهیه غذای مستقر در زیرزمین همان مسجد آمده بودم. هوا ساکت بود و صدای قدمهایم در راهرو میپیچید. در همان لحظه احساس کردم کسی پا به پایم از پلهها پایین میآید.
وقتی به آخرین پله رسیدم و وارد کترینگ شدم، ناگهان دستی محکم مچ دستم را گرفت. برگشتم و چشم در چشم سرهنگ نیروی انتظامی ناحیه مرزداران شدم. نگاهش جدی و پرسشگر بود.
با تعجب پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟»
با صدایی بلند گفت: «شما بفرمایید اینجا چه خبره؟»
گفتم: «ظاهراً سوءتفاهم شده. من بازرس تأمیناجتماعی هستم و برای بازرسی کارکنان اینجا آمدهام.»
لبخند تلخی زد و گفت: «تو گفتی و من هم باور کردم!»
کارت شناساییام را که طبق معمول تاریخش گذشته بود، نشانش دادم. کارت را نگاه کرد و با قاطعیت گفت: «این کارت هولوگرام نداره؛ تقلبیه!»
بیاختیار خندیدم. همین خنده کوتاه، ظاهراً خشم او را بیشتر کرد.
گفت: «به من میخندی؟»
گفتم: «نه جناب سرهنگ. به خاطر همین هولوگرام خندیدم. آخر من که مقصر نیستم کارتم هولوگرام نداره!»
بعد کارت خودش را از کیفش بیرون آورد و گفت: «ببین کارت من هولوگرام هفترنگ داره.»