
گاهی سرنوشت از جایی آغاز میشود که اصلاً انتظارش را نداریم؛ از یک اتفاق ساده، از یک دیدار کوتاه یا حتی از پشت لنز یک دوربین.
آن روز صبح، باد خنکی از در نیمهباز دفتر کوچک عکاسیام در ایذه به داخل میوزید. پشت دوربین ایستاده بودم و داشتم از یک خانواده عکس دستهجمعی میگرفتم. نور مناسب بود، لبخندها آماده و من مثل همیشه در ذهنم قابها را میچیدم. آن لحظه هیچ تصوری نداشتم که همین روزهای معمولی عکاسی، مقدمه مسیری تازه در زندگیام خواهند شد؛ مسیری که مرا به دنیای سازمان تأمیناجتماعی میرساند.
از نوجوانی به عکاسی و فیلمسازی علاقه داشتم. دوربین برایم فقط یک وسیله نبود؛ راهی بود برای دیدن و ثبت زندگی. در همان سالهای دبیرستان که در رشته بهیاری درس میخواندم، دوربین همیشه همراهم بود. از یک سو با دنیای درمان و انسانها سر و کار داشتم و از سوی دیگر با تصویر انسانها. شاید همان زمان هم بیآنکه بدانم، این دو مسیر آرامآرام در زندگیام به هم نزدیک میشدند.
پس از گرفتن دیپلم و گذراندن دوران سربازی، تلاش کردم در حوزه درمان کاری پیدا کنم، اما شرایط آنطور که میخواستم پیش نرفت. در نهایت به همان علاقه قدیمیام پناه بردم؛ عکاسی و فیلمسازی. دفتر کوچکی در ایذه راه انداختم و کمکم مردم شهر برای ثبت جشنها، مراسم و لحظههای مهم زندگیشان به سراغم آمدند. کارم رونق گرفت و زندگیام روی روال افتاد.
همه چیز آرام و قابل پیشبینی پیش میرفت تا اینکه در سال ۱۳۷۹، یک روز دو چهره آشنا وارد دفترم شدند؛ آقای دکتر معتمدنیا، رئیس درمانگاه تأمیناجتماعی و آقای یاور اسکندری، از همدورهایهایم در دوران بهیاری.
دکتر با لبخندی دوستانه گفت: «آقای احمدی، یک کار مهم برایتان داریم. یکی از بهیارهای درمانگاه مرخصی بلندمدت گرفته و ما فعلاً جایگزینی نداریم.»
با لبخند پاسخ دادم: «دکترجان، من که بیکار نیستم. دفتر کار دارم و مشتریها منتظرند.»
اما آنها دستبردار نبودند. تماسها و پیگیریهایشان ادامه داشت. سرانجام پس از چند روز فکر کردن، پذیرفتم برای مدتی کوتاه همکاری کنم؛ فقط چند هفته، تا وقتی که نیروی جایگزین پیدا شود. تصورم این بود که این همکاری کاملاً موقتی است و بعد از آن دوباره به همان زندگی قبلیام برمیگردم.
صبح اولین روز کاری، با روپوش سفید در سالن درمانگاه ایستاده بودم. بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده در فضا پیچیده بود. بیماران در رفتوآمد بودند و هر گوشه درمانگاه ریتم خاص خودش را داشت. برایم تجربه تازهای بود؛ محیطی که با عکاسی کاملاً متفاوت به نظر میرسید.
کار برایم سخت نبود. بهیاری را با علاقه خوانده بودم و با فضای درمان بیگانه نبودم. با این حال در دل حس میکردم اینجا فقط یک توقف کوتاه در مسیر زندگی من است.
اما روزها که گذشت، اتفاق دیگری افتاد. حضور در میان مردم، کمک به بیماران و احساس مفید بودن، حس عمیقی در وجودم ایجاد کرد. هر روز بیشتر از قبل متوجه میشدم که این فضا، فقط یک محیط کاری نیست؛ جایی است که انسانها با امید و نگرانی وارد آن میشوند و با آرامش و اطمینان از آن بیرون میروند.
در همان سال و همزمان با هفته تأمیناجتماعی، تصمیم گرفتم کاری انجام دهم که هم به حرفه عکاسیام نزدیک باشد و هم به فضای کاری جدیدم. نمایشگاهی از عکسهای بیمهشدگان و خدمات سازمان برپا کردم. عکسهایی که تلاش میکردند زندگی واقعی مردم و نقش خدمات اجتماعی در آن را نشان دهند.
استقبال از نمایشگاه فراتر از انتظارم بود. کارکنان، بیمهشدگان و حتی مدیران استان از آن بازدید کردند. همانجا بود که جرقهای در ذهنم شکل گرفت؛ اینکه میتوان هنر را با خدمت اجتماعی پیوند زد و از تصویر برای روایت زندگی مردم بهره گرفت.
سال ۱۳۸۰ در آزمون استخدامی سازمان تأمیناجتماعی شرکت کردم. وقتی نتیجه آمد و قبول شدم، خوشحال بودم، اما یک تردید بزرگ هم مقابلم قرار داشت. محل کارم اهواز بود؛ شهری که حدود دویست کیلومتر با ایذه فاصله داشت.
یعنی باید از خانه، خانواده و دفتر کاری که سالها برایش زحمت کشیده بودم دل میکندم.
دو هفته تمام با خودم کلنجار رفتم. تصمیم سادهای نبود. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که گاهی باید برای تجربههای تازه دل به دریا زد.
رفتم. دفترم را بستم، اما دوربینم را کنار نگذاشتم؛ فقط مسیر تازهای برایش پیدا کردم.
در اهواز وارد مجموعه درمان تأمیناجتماعی شدم و خیلی زود فهمیدم اینجا فقط یک اداره نیست، بلکه دنیایی است برای رشد و تجربه. کارم را با علاقه ادامه دادم و همزمان عکاسی خبری و اجتماعی را جدیتر دنبال کردم.
یک سال بعد به عنوان نخستین عکاس خبری دیجیتال خوزستان شناخته شدم. عکسهایی گرفتم که در مطبوعات استانی و ملی منتشر شدند و همین تجربهها مسیر تازهای در فعالیت حرفهایام گشود.
در کنار کار، تحصیلاتم را نیز ادامه دادم؛ کارشناسی ارتباطات اجتماعی گرفتم و سپس کارشناسی ارشد مدیریت دولتی. فعالیتهای رسانهای و فرهنگیام هم گسترش یافت؛ از عضویت در هیئتمدیره خانه مطبوعات استان گرفته تا مشارکت در تأسیس خانه عکاسان اهواز و دبیری سرویس عکس برخی رسانهها.
امروز در جایگاه رئیس اداره روابط عمومی مدیریت درمان خوزستان مشغول خدمت هستم. با این حال هنوز هم گاهی دوربینم را برمیدارم و به سراغ همان حس ناب روزهای اول میروم؛ حس ثبت لحظههایی که شاید برای دیگران عادی باشند، اما در قاب تصویر معنا و زندگی تازهای پیدا میکنند.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم آن «همکاری موقت» چگونه به مسیری ماندگار در زندگیام تبدیل شد. از دفتر کوچک عکاسی در ایذه تا فعالیت در سازمانی بزرگ مانند تأمیناجتماعی، راهی بود پر از تصمیمهای سخت و انتخابهای سرنوشتساز.
اما هیچکدام را پشیمان نیستم. چون در طول این مسیر فهمیدم گاهی سرنوشت، آرام و بیصدا، درست از پشت لنز یک دوربین آغاز میشود.