
اولین روز کاریام در بیمارستان فارابی با بوی تند الکل و نوعی اضطراب ناآشنا آغاز شد. ساعتم هفت و نیم صبح را نشان میداد. ساختمان بیمارستان بیدار شده بود، اما هنوز حالوهوای نیمهخواب در راهروها جریان داشت. با این حال صداها زودتر از آدمها جان گرفته بودند؛ صدای چرخ تختهایی که روی کف سرامیکی کشیده میشد، بوق کوتاه دستگاهها و قدمهای تند پرستارانی که انگار سالهاست مسیرهای این هزارتوی سفید را بلدند.
لباس فرم هنوز به تنم عادت نکرده بود. هر چند لحظه یکبار کارت شناسایی روی سینهام را نگاه میکردم؛ «محمدرضا روستا – کمکپرستار». همین چند کلمه ساده ناگهان معنای سنگینی پیدا کرده بود. تا دیروز فقط محمدرضا بودم، اما از امروز قرار بود در جایی کار کنم که آدمها با درد، ترس و امید به آن پناه میآورند.
مسئول شیفت، زنی میانسال با صدایی آرام اما قاطع، پروندهای را به دستم داد و گفت:
«اولین روزته؟»
وقتی سر تکان دادم، لبخند کوتاهی زد:
«نگران نباش. فقط با دقت کار کن.»
به سمت اولین تختی که باید سر میزدم رفتم. پیرمردی روی آن دراز کشیده بود؛ موهایش کاملاً سفید و پوست صورتش پر از چینهای عمیق. دست راستش کمی میلرزید. وقتی نزدیک شدم، با دقت نگاهم کرد؛ نگاهی که انگار میخواست چیزی را در صورتم بخواند.
بعد پرسید:
«پسرم، تازه شروع کردی؟»
متعجب شدم. گفتم:
«بله… ولی از کجا فهمیدین؟»
لبخند محوی زد و گفت:
«از دستهات. هنوز نمیدونن اینجا چطور باید کار کنن.»
به دستهایم نگاه کردم. واقعاً کمی میلرزیدند. همان جمله ساده، هم خجالتم داد و هم آرامم کرد. فهمیدم بیمارها فقط خدمات درمانی نمیبینند؛ آنها اضطراب و تردید ما را هم میخوانند.
کارها یکییکی پیش میرفت. تختها را مرتب میکردم، پروندهها را جابهجا میکردم و سعی میکردم چیزی از قلم نیفتد. اما هر تخت داستانی داشت؛ یکی از درد به خود میپیچید، دیگری در سکوت به سقف خیره بود و کسی هم آرام با همراهش حرف میزد. کمکم فهمیدم بیمارستان فقط محل درمان نیست؛ جایی است که زندگی آدمها در حساسترین لحظههایش جمع میشود.
نزدیک ظهر، زنی میانسال که کنار تخت همسر بیمارش نشسته بود صدایم زد.
گفت: «ببخشید آقا… میشه چند دقیقه کنار ما بایستین؟»
کنار تخت ایستادم. مرد بیمار خوابیده بود. زن آرام گفت:
«ما سالها حق بیمه دادیم. همیشه فکر میکردم بیمه یعنی همین دفترچهها. اما امروز فهمیدم بیمه یعنی آدمهایی که اینجا کار میکنن.»
حرفش ساده بود، اما تأثیر عجیبی داشت. حس کردم کاری که انجام میدهم فقط یک وظیفه اداری نیست؛ بخشی از شبکهای بزرگ است که قرار است در لحظههای سخت کنار مردم بایستد.
ساعتهای پایانی شیفت اما آرام نگذشت. ناگهان حال یکی از بیماران وخیم شد. چند نفر از کادر درمان با عجله دور تخت جمع شدند. دستورها پشت سر هم داده میشد و همه با سرعت حرکت میکردند. قلبم تند میزد و دستهایم دوباره شروع به لرزیدن کردند.
در همان لحظه حرف پیرمرد صبح در ذهنم زنده شد:
«دستهات هنوز عادت نکردن.»
اما آن روز، میان همان شلوغی و اضطراب، دستهایم کمکم یاد گرفتند چگونه آرامتر و مطمئنتر کار کنند.
وقتی عصر از در بیمارستان بیرون آمدم، نور آفتاب چشمم را زد. احساس میکردم در طول یک روز تجربهای به دست آوردهام که شاید در هیچ کلاس درسی یاد داده نمیشود.
آن روز فهمیدم اولین روز کاری فقط آغاز یک شغل نبود؛ آغاز مسئولیتی بود که هر روز باید با صبر، دقت و اندکی انسانیت دوباره آن را به دوش بگیرم.