
سال ۱۳۷۴ بود و بیمارستان ۲۷۴ تختخوابی تأمیناجتماعی یزد هنوز در مرحله آمادهسازی قرار داشت. من تازه دوره کارشناسی پرستاری را به پایان رسانده بودم و از سال ۱۳۷۲ هم با مرکز بهداشت استان همکاری آموزشی داشتم. پیش از آن نیز در برخی مراکز درمانی یزد با مرحوم دکتر سیدتقی نوربخش (مدیرعامل فقید سازمان تأمیناجتماعی) همکاری کرده بودم.
یک روز ایشان گفتند برای مصاحبه استخدامی تأمیناجتماعی هم حاضر شوم. به همراه چند نفر دیگر در دفتر مدیریت درمان یزد برای مصاحبه رفتیم و خوشبختانه همگی پذیرفته شدیم.
هفدهم تیرماه ۱۳۷۴ بود که تماسی دریافت کردم. گفتند: «آقای دکتر نوربخش دستور دادهاند در بیمارستان حاضر شوید.»
آدرس بیمارستان را به سختی پیدا کردم. آن زمان بیمارستان در حاشیه شهر و میان بیابانهای اطراف یزد قرار داشت. با موتورسیکلت راه افتادم و حوالی ساعت دوازده و نیم ظهر به محل رسیدم.
صادقانه بگویم، هر چیزی بود جز بیمارستان. خیابانها و کوچهها خاکی بود و در محوطه، تلهای خاک و مصالح ساختمانی دیده میشد. ساختمان هنوز کاملاً آماده نشده بود.
داشتم موتور را کنار یکی از همان تلهای خاک قفل میکردم که ناگهان ماری حدوداً یکمتری به سمت من حرکت کرد. فرصت فکر کردن نبود. موتور را همانجا رها کردم و با سرعت به داخل ساختمان دویدم.
داخل ساختمان گروههای مختلف مشغول کار بودند؛ کارگران، تکنسینها و کارکنانی که هر کدام در حال آمادهسازی بخشی از بیمارستان بودند. اتاق ریاست و یکی دو بخش تقریباً به مراحل پایانی رسیده بود.
دکتر نوربخش را همانجا دیدم. برای صحبت با او باید پا به پایش این طرف و آن طرف میدویدم. کتوشلوار قهوهای شیکی به تن داشت اما از شدت کار و گرما پشت کت او از عرق سفیدک زده بود.
با همان شتاب همیشگی گفت:
«برو طبقه بالا، بخش داخلی. از امروز عصر کارت را شروع کن.»
نگاهی به اطراف انداختم. هنوز همهچیز نیمهکاره بود، اما دیگر فرصتی برای پرسیدن نبود.
روپوش سفیدم را از کیف بیرون آوردم و در راهرو پوشیدم. بعد وارد بخش داخلی شدم.
هنوز بیماری به بیمارستان منتقل نشده بود. شروع کردم به مرتب کردن داروها و تجهیزات. میز ایستگاه پرستاری تازه رنگ شده بود و هنگام کار چند جای لباسم رنگی شد. اتاقها و تختهای بیماران را هم مرتب کردم تا برای پذیرش آماده باشند.
پایان شیفت، بیماران بخش داخلی بیمارستان امیرالمؤمنین (ع) ـ که ساختمانی قدیمی در مرکز شهر داشت ـ با مینیبوس به بیمارستان تازه منتقل شدند. بیشترشان سالمند بودند. با کمک همکاران آنها را در تختها بستری کردیم.
آن روز آنقدر سرگرم کار و جنبوجوش بودیم که اصلاً متوجه گذر زمان نشدم. راستش حتی یادم نمیآمد شیفتم چه ساعتی باید تمام شود.
در همان ساعتهای نخست، دکتر نوربخش سری به بخش زدند. با لبخند رو به من گفتند:
«آقای دشتیزاد، یادت باشد تو اولین روپوش سفید شاغل در این بیمارستان شدی… افتخار بزرگی است.»
آن جمله برای من به یادگاری ماندگار تبدیل شد.
حدود ساعت ۹ یا ۱۰ شب دوباره به بخش آمدند. من و چند نفر از کارکنان بیمارستان امیرالمؤمنین (ع) که همراه بیماران آمده بودند، در ایستگاه پرستاری مشغول کار بودیم. دکتر با همان لبخند همیشگی گفتند:
«حواستان باشد کارهای امیرالمؤمنین را اینجا نکنید.»
خندیدم و گفتم:
«مگر نعوذبالله امیرالمؤمنین کار بدی میکردند دکتر؟»
خنده بلندی کردند و گفتند:
«منظورم همکاران بیمارستان امیرالمؤمنین(ع) است؛ مبادا روتینهای نادرست آنجا را اینجا تکرار کنند.»
بعد از آن، شیفتهای پیدرپی و کار سنگین آغاز شد. با این حال کار در کنار مدیری مثل دکتر نوربخش برای ما لذتبخش بود. حتی در روزهای اول نیروی خدماتی نداشتیم و گاهی خودمان بخش را تی میکشیدیم. وقتی اولین نیروهای خدماتی استخدام شدند، ما بودیم که شیوه نظافت بخشها را به آنها آموزش دادیم.
مدتها به دلیل کمبود نیرو، خودم بهعنوان مسئول بخش ملحفه تخت بیماران را عوض میکردم و تختها را مرتب میکردم. امروز هم این کار را برای خودم افتخار میدانم.
حقوق تأمیناجتماعی برای من و بسیاری از همکارانم پر از خیر و برکت بود. با همان حقوق توانستیم خانه بخریم، موتور و ماشین تهیه کنیم و زندگیمان را سر و سامان بدهیم.
اما برای من برکت دیگری هم داشت. به واسطه مترون و یکی از سوپروایزرها با همسر آیندهام آشنا شدم؛ کسی که چند ماه بعد بهعنوان ماما در همان بیمارستان استخدام شد. اسفند همان سال، یعنی ۱۳۷۴، با حمایت مرحوم دکتر نوربخش با هم ازدواج کردیم.
در روزهای نخست راهاندازی بیمارستان، بخش سیسییو با حدود دو ماه تأخیر افتتاح شد. چون نیروی تخصصی کم بود، کسانی مثل من که سابقه کار در بخشهای ویژه داشتیم، شیفتهای طولانی و پشت سر هم میدادیم.
یک شب حوالی ساعت دو و نیم بامداد تنها پشت مانیتور مرکزی نشسته بودم که تلفن سیسییو زنگ خورد. گوشی را برداشتم. صدای آهسته زنی از پشت خط گفت:
«سلام… منتظرم…»
متعجب گفتم: «بله؟»
دوباره گفت: «منتظرم…»
با خودم فکر کردم شاید با یکی از همکارانم قرار دارد! گفتم:
«ببخشید، اگر با همکارم کار دارید الان استراحت میکنند.»
بار سوم گفت:
«آقای دشتیزاد، من دکتر منتظر هستم… اینترن دانشگاه آزاد.»
تازه فهمیدم چه سوتی بزرگی دادهام. خانم دکتر منتظر آن زمان دوره اینترنی میگذراندند و نیمهشب از اورژانس برای پذیرش بیمار قلبی به سیسییو تماس گرفته بودند. امروز هم ایشان در تهران از متخصصان خوب ارتوپدی هستند.
سالهای ۱۳۷۸ و ۱۳۷۹ اوج فعالیت بیمارستان بود؛ زمانی که تلاش کردیم گواهینامه استاندارد ایزو ۹۰۰۰ را از مؤسسه «TUF» آلمان دریافت کنیم. سرانجام موفق شدیم و بیمارستان تأمیناجتماعی یزد به عنوان نخستین بیمارستان جنرال ایران این گواهینامه را گرفت؛ افتخاری که برای ما و همکارانمان ماندگار شد.
آن سالها خاطرات کوچک و بامزه هم کم نداشت. مثلاً گاهی سقفهای کاذب بخش به خاطر لرزش ترانس لامپهای مهتابی صدای ویزویز آزاردهندهای ایجاد میکرد. من با گوشه کاور فلزی پرونده ضربهای به سقف میزدم و صدا قطع میشد.
یک روز که برای جلسه از بخش بیرون رفته بودم، برگشتم و دیدم یکی از همکاران با پرونده به سقف میکوبد اما صدا قطع نمیشود. کمی بعد فهمیدیم اصلاً مشکل از سقف نیست؛ یکی از بیماران در اتاق روبهروی ایستگاه پرستاری با ماشین موزر صورتش را اصلاح میکرد و صدایش در کل راهرو پیچیده بود!
همان ماجرا مدتها سوژه خنده همکاران شد؛ خندههایی که خستگی روزهای سخت کار را کمی سبکتر میکرد.
و حالا هر وقت به آن روزها فکر میکنم، هنوز تصویر همان راهروهای نیمهساز، تلهای خاک محوطه و روپوش سفیدی که در اولین روز پوشیدم در ذهنم زنده میشود؛ روپوشی که بعدها فهمیدم نخستین روپوش سفید بیمارستان تأمیناجتماعی یزد بوده است.