
سال ۱۳۹۵ بود و من به عنوان دبیر کمیته سامان سوابق در شعبه ۲ تأمیناجتماعی اصفهان فعالیت میکردم. یکی از صبحهای کاری، دو مرد حدوداً 60 ساله به اتاقم مراجعه کردند. چهرههایشان نشان میداد مدتهاست درگیر پیگیری موضوعی هستند. با احترام نشستند و گفتند برای پیگیری پرونده سوابق بیمهای خود آمدهاند.
پرونده آنها مربوط به اشتغال در یک کارگاه سنگبری بین سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۸ بود؛ سوابقی که به دلیل نبود مستندات کافی، توسط کارشناس مربوطه برای بررسی در کمیته سامان سوابق به من ارجاع شده بود.
جستوجویی در بایگانی کردم و بالاخره پرونده آنها را پیدا کردم. پس از بررسی اولیه به آنها گفتم که پروندهشان در اولین جلسه کمیته مطرح خواهد شد و نتیجه را چند روز بعد اعلام میکنم. آنها با امیدی محتاطانه خداحافظی کردند و رفتند.
سه روز بعد جلسه کمیته تشکیل شد. پرونده آن دو نفر را همراه با سایر پروندهها به جلسه بردم. موضوع ادعای آنها مطرح شد و اعضای کمیته مدارک موجود را بررسی کردند. اما مشکل این بود که هیچ مدرک مکتوبی دال بر اشتغال آنها در آن کارگاه وجود نداشت. به همین دلیل، با وجود توضیحات ارائهشده، ادعای آنها در آن جلسه مورد پذیرش قرار نگرفت.
یکی دو روز بعد دوباره به شعبه آمدند. وقتی نتیجه جلسه را برایشان توضیح دادم، ناامیدی در چهرهشان موج میزد. با اصرار گفتند: «حدود چهار سال است دنبال این موضوع هستیم.»
به آنها گفتم برای اثبات چنین ادعایی، وجود مدرک ضروری است. پرسیدم آیا کارفرمای آن کارگاه حاضر است اشتغالشان را تأیید کند. گفتند: «نه، ایشان اصلاً قبول نمیکند که ما برایش کار کردهایم.»
در همان لحظه نگاهم ناخودآگاه به دستهایشان افتاد. دستهایی پر از ترکهای عمیق و کهنه؛ ترکهایی که نشان از سالها کار سخت داشت. همان لحظه یاد دستهای پدربزرگم افتادم؛ او هم سالها کارگری کرده بود و دستهایش دقیقاً همینطور ترک خورده بود. یادم آمد که هر شب برای آرام کردن درد دستهایش آنها را با روغن یا دنبه چرب میکرد.
دیدن آن دستها ناگهان مرا به فکر فرو برد. حس کردم پشت این ادعا، حقیقتی وجود دارد. همانجا تصمیم گرفتم راه دیگری را امتحان کنم.
از آنها پرسیدم آیا کارفرمای سابقشان هنوز زنده است. گفتند بله. از آنها خواستم آدرس او را بدهند. سپس به کارشناس مربوطه گفتم فوراً یک ابلاغیه برای کارفرما صادر کند و از او بخواهد ظرف ده روز کاری برای ارائه توضیحات به شعبه مراجعه کند.
وقتی آن دو نفر از اتاقم خارج میشدند، هنوز امید چندانی نداشتند. اما من به آنها گفتم: «انشاءالله مشکلتان حل میشود.»
دو روز بعد، حدود ساعت ده صبح، پیرمردی حدوداً 85 ساله وارد اتاقم شد. همان لحظه حدس زدم باید همان کارفرما باشد. سریع از جا بلند شدم، به استقبالش رفتم و او را به نشستن دعوت کردم.
بعد از سلام و احوالپرسی، با لهجه شیرین خمینیشهری پرسید: «شما آقای رضایی هستید؟»
گفتم: «بله.»
پرسید: «برای چه کاری من را خواستهاید؟»
موضوع ادعای آن دو کارگر را برایش توضیح دادم. اما هنوز حرفم تمام نشده بود که با عصبانیت گفت: «من اصلاً این دو نفر را نمیشناسم. برای من هم کار نکردهاند.»
هرچه توضیح دادم، بی فایده بود و مرغش یک پا داشت.
در نهایت به او گفتم اگر آنها به اداره کار مراجعه کنند و طبق ماده ۱۴۸ قانون کار رأی به نفعشان صادر شود، شما مجبور خواهید بود حق بیمه آنها را پرداخت کنید.
پیرمرد عصبانیتر شد. چند قدم به عقب برداشت و گفت: «هر کاری میخواهید بکنید. شما هم که طرف آنها را گرفتهاید.»
اما درست در همان لحظه که میخواست از اتاق خارج شود، ناگهان برگشت و پرسید: «آقای رضایی، اگر من قبول کنم که برایم کار کردهاند، جریمه میشوم؟»
گفتم: «اگر مدرکی ارائه کنید که اشتغالشان را نشان دهد، مشکلی پیش نخواهد آمد.»
کمی فکر کرد و گفت: «دو روز به من فرصت بدهید.»
پذیرفتم. خداحافظی کرد و رفت.
دو روز بعد دوباره به اتاقم آمد. این بار دو برگه کاغذ قدیمی روی میزم گذاشت. گفت: «اینها خوب است؟»
برگهها کاغذهای کهنه و زردرنگی بودند. وقتی دقیقتر نگاه کردم، متوجه شدم اسناد تسویهحساب آن دو کارگر هستند؛ با شرح کامل دوره اشتغال، مشخصات دقیق و امضای طرفین.
از دیدن آن مدارک واقعاً خوشحال شدم. بلافاصله پروندهها را برای جلسه بعدی کمیته آماده کردم. در جلسه، اعضای کمیته پس از مشاهده این اسناد، ادعای آن دو نفر را پذیرفتند.
بلافاصله با آنها تماس گرفتم و خبر را دادم. وقتی به شعبه آمدند، خوشحالی در چهرهشان موج میزد. در آن لحظه احساس کردم رضایت خداوند را در نگاهشان میبینم و در دل خدا را شکر کردم.
چند روز بعد رئیس شعبه مرا به اتاقش فراخواند. وقتی وارد شدم، صحنهای دیدم که واقعاً غافلگیرم کرد. حدود پانزده نفر زن و مرد به همراه چند کودک در اتاق حضور داشتند.
رئیس شعبه گفت: «اینها آمدهاند از شما تشکر کنند.»
سرم را پایین انداختم و با لبخندی گفتم: «کاری نکردم. فقط وظیفهام را انجام دادم.»
اما در دل خوشحال بودم که گاهی با کمی دقت، یک نگاه و اندکی پیگیری میتوان گرهای از زندگی چند خانواده باز کرد.