
در یکی از بازرسیهای دورهای، طبق معمول لیست بیمهشدگان را در دست داشتم و نامها را یکییکی صدا میزدم.
«آقای …؟»
– حاضر.
«خانم …؟»
– حاضر.
همینطور جلو میرفتم تا رسیدم به نام خانمی که طبق لیست باید بالای پنجاه سال سن میداشت.
نامش را صدا زدم. زنی پشت پیشخوان گفت: «من هستم.»
از عادتهای کاریام این است که هنگام خواندن نام افراد، تاریخ تولدشان را با چهرهشان تطبیق میدهم. اما این بار اختلاف بهقدری زیاد بود که بهسادگی نمیشد از کنار آن گذشت. چهره خانمی که مقابلم ایستاده بود، دستکم سی سال جوانتر از سن ثبتشده در لیست به نظر میرسید.
از او پرسیدم: «کد ملیتان؟»
گفت: «حفظ نیستم.»
پرسیدم: «تاریخ تولدتان؟»
گفت: «یادم نمیآید.»
گفتم: «پسوند فامیلیتان چیست؟»
با حالتی عصبی پاسخ داد: «آقا دارم نسخه میپیچم، چقدر سؤال میکنید!»
آخرین راه را امتحان کردم و گفتم: «نام پدرتان را بگویید تا مطمئن شوم خودتان هستید.»
اما او همچنان با اطمینان به چشمانم نگاه میکرد و میگفت: «خودم هستم.»
واقعاً مانده بودم با این همه مقاومت و اصرار چه باید کرد. با خودم فکر میکردم چرا یک جمله ساده نمیگوید که نمیخواهد بیمه شود.
در همین میان، دکتر داروخانه که کارفرما بود، برای جمعوجور کردن فضا با خنده گفت: «خب… یک کم چهرهاش شکسته شده!»
بیمارانی که منتظر پیچیده شدن نسخههایشان بودند هم کمکم وارد ماجرا شدند و به طرفداری از آن خانم گفتند: «آقا مردم را اذیت نکنید.»
فضا کمکم شبیه یک دادگاه کوچک شده بود. من مانده بودم و زنی که با قاطعیت میگفت همان فرد مندرج در لیست است.
درست در همین لحظه، اتفاقی افتاد که همهچیز را روشن کرد.
خانمی وارد داروخانه شد، جلو آمد و پشت پیشخوان ایستاد. نامش را پرسیدم. همان نامی بود که دقایقی قبل سرش بحث داشتیم.
یعنی همان «قناری» واقعی که قرار بود جای او «گنجشک» معرفی شود.
چند ثانیه سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. نگاهها بین دو نفر رفتوآمد میکرد و تنها چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکرد، صورتهای سرخ و برافروخته بود.
ماجرا کاملاً روشن شده بود.
جالب اینجا بود که آن داروخانه در نهایت بهعنوان «عدم همکاری» ثبت نشد. فقط نام فرد واقعی در لیست درج شد و گزارش اصلاح شد.
اما برای کسی که بهجای او معرفی شده بود، نتیجه چندان خوشایند نبود؛ چرا که با روشن شدن واقعیت، روند دریافت بیمه بیکاریاش متوقف شد.