
زمستان سال ۱۳۸۳ بود؛ از همان زمستانهایی که برف روی زمین میماند و یخ میبندد و راهرفتن را سخت میکند. آن روزها در یکی از درمانگاههای تأمیناجتماعی حسابدار بودم. اتاقم درست کنار کانکس واحد پذیرش قرار داشت و صدای اعلام نوبت همکار پذیرش از بلندگو بهوضوح به گوشم میرسید.
در همان صبح سرد، مستمریبگیر کهنسالی برای درمان به درمانگاه آمده بود. صدای همکار پذیرش را شنیدم که با مهربانی به او میگفت: «پدرجان، برگههای دفترچهات تمام شده؛ باید به شعبه بیمه مراجعه کنی تا دفترچه جدید صادر شود.»
چند لحظه بعد، از اتاقم بیرون آمدم و دیدم پیرمرد، خسته و ناخوشاحوال، آرامآرام در حال برگشتن است. سرمای هوا، لغزندگی زمین و حال نامساعدش، رفتن دوباره تا شعبه بیمه را برایش دشوار میکرد. جلو رفتم، دفترچهاش را گرفتم و نگاهی به آن انداختم؛ برگههایش واقعاً تمام شده بود.
بیدرنگ دو برگ از دفترچه بیمه خودم جدا کردم و لابهلای دفترچه او گذاشتم. بعد هم با پزشک مهربان درمانگاه، زندهیاد دکتر یزدانفر شکوهی که میان همکاران و بیماران بسیار محبوب بودند، هماهنگ کردم تا ایشان را ویزیت کنند.
حدود یک ساعت بعد، پیرمرد پس از معاینه و دریافت دارو دوباره به سراغم آمد. صدایش میلرزید، اما چهرهاش آرامتر از قبل بود. گفت: «جوان، خدا خیرت بده. همین کار تو باعث شد حالم خوب شود؛ آنقدر که فکر میکنم شاید اصلاً به این داروها هم احتیاجی نداشته باشم.»
آن روز برای من یادآور یک حقیقت ساده بود: گاهی با کاری کوچک، حتی بسیار ناچیز، میتوان حال دل انسانی را بهتر کرد.