تاریخ نهادهای بزرگ را همیشه نمیتوان در گزارشهای رسمی و جدولهای مالی یافت. بعضی سازمانها در حافظه آدمهایی زنده میمانند که سالیان دراز، نبض آنها را از نزدیک لمس کردهاند؛ آدمهایی که از اتاقهای کوچک و پروندههای خاکخورده آغاز میکنند و سرانجام به جایی میرسند که باید برای سرنوشت یک مجموعه عظیم تصمیم بگیرند. سازمان تأمیناجتماعی از همین جنس است؛ نهادی که برای چند نسل از ایرانیان، فقط یک دستگاه اداری نبوده، بلکه پشتوانه رنج کار، تکیهگاه روز بیماری و خاطرهای ماندگار از امنیت و اعتماد بوده است. روایت علیرضا عونی نیز از همین منظر اهمیت مییابد؛ روایتی که در آن، سرگذشت یک کارمند قدیمی با تاریخ پرفرازونشیب یکی از بزرگترین نهادهای اجتماعی کشور درهم میآمیزد.
آغاز از غبار پروندهها
علیرضا عونی در نهم خرداد ۱۳۴۹، در روزگاری که سازمان هنوز «بیمههای اجتماعی» نام داشت، وارد این مجموعه شد. جوانی بود اهل ارومیه، دانشجوی آمار، با ذهنی دقیق و سودای پیشرفت؛ اما نخستین تصویرش از سازمان، نه شکوه یک نهاد ملی، که بایگانی شعبهای تازهتأسیس بود. پروندههای کاهی، دفاتر قطور، دستگاه کپی و نظم خشک اداری، نخستین ایستگاه او شدند. برای جوانی که به حساب و آمار دل بسته بود، این آغاز چندان دلخواه نبود، اما همانجا نخستین درس را آموخت: در سازمانهای بزرگ، راه فهمیدن از پایینترین پلهها میگذرد.
چندی بعد، با انتقال به تهران، فصل تازهای در زندگی حرفهای او آغاز شد. بیمارستان آیتالله کاشانی در خزانه، برای عونی فقط محل خدمت نبود؛ مدرسهای بود که در آن، حسابداری با زندگی واقعی مردم پیوند میخورد. آنجا دیگر عددها بیروح نبودند. هر رقم، پشتوانه دارو، انبار، تخت، پرستار و درمان کارگری بود که از دل کارخانه و کارگاه به بیمارستان میآمد. او در همین فضا به ظرایف حسابداری مسلط شد و روح انضباط مالی را در محیط درمان آموخت. کشف یک تخلف در خرید قند و بازگرداندن پول سازمان، از همان سالها نشان داد که برای او، دقت مالی فقط مهارت اداری نیست، بلکه نوعی امانتداری است.
وداعی ناخواسته با درمان
سال ۱۳۵۴، با تصویب قانون تأمیناجتماعی، یکی از مهمترین دگرگونیهای سازمان رخ داد. بخش درمان از سازمان جدا و به وزارت بهداری سپرده شد. این تغییر برای بسیاری از کارکنان، بهویژه آنان که در فضای بیمارستانی رشد کرده بودند، صرفاً یک جابهجایی اداری نبود؛ نوعی گسست عاطفی و حرفهای بود. عونی نیز ناچار شد بیمارستان کاشانی را ترک کند و به شعبه ۱۱ نازیآباد برود؛ جایی که سازمان را اینبار از زاویه درآمد، آمار و حسابرسی کارگاهی تجربه کرد.
نازیآباد در آن سالها قلب تپنده جنوب کارگری تهران بود. شعبه، محل تلاقی کارفرما، بیمهپرداز، کارگر و دولت بود و سازمان در این میدان، باید هم نظم مالی را حفظ میکرد و هم دامنه پوشش خود را گسترش میداد. عونی در همین دوره، با چهره دشوارتر و خشنتر کار اداری روبهرو شد. اعتراضش به استفاده شخصی از خودروی دولتی، برای او هزینه داشت و حتی به تنزل جایگاهش انجامید، اما این حادثه نشان داد که او سازمان را ملک شخصی هیچکس نمیدانست و به حرمت اموال عمومی، سخت پایبند بود.
روزگار تغییر و اضطراب
در میانه دهه پنجاه، ساختار سازمان همزمان درگیر تمرکز مالی، افزایش نرخ حقبیمه و برنامههای ناتمام مکانیزاسیون بود. حسابهای متمرکز، بخشی از نظارت دقیق شعب را تضعیف کرده بود و طرحهای فنی نیز آنگونه که وعده داده شده بود، به نتیجه نرسید. در ظاهر، سازمان به سوی نوسازی میرفت، اما در باطن، نشانههای آشفتگی آرامآرام خود را نشان میداد.
با رسیدن به سال ۱۳۵۷، آن آشفتگی دیگر پنهان نماند. اعتصابها، بیثباتی اداری و فروپاشی اقتدار پیشین، سازمان را نیز همچون بسیاری از نهادهای کشور دربر گرفت. مدیران کنار رفتند، شوراها شکل گرفتند و ساختار قدیم در زمانی کوتاه فروریخت. عونی از آن روزها با تلخی و دقت یاد میکند؛ روزهایی که حتی حفظ اموال اداری و الزام به صورتجلسه کردن جابهجایی وسایل، خود به نوعی مقاومت بدل شده بود. نیروهای قدیمی زیر سایه سوءظن قرار داشتند، صورتهای مالی نظم سابق را از دست داده بود و سازمان، در میانه شور انقلابی، طعم خلأ مدیریتی را میچشید.
سالهای شورایی و بازسازی
پس از انقلاب، تأمیناجتماعی وارد دورهای شد که در آن، شوراها، انجمنها و تغییرات پیاپی مدیران، فضای تازهای ساخته بودند. در این میان، تخصص همیشه معیار نخست نبود و گاه شور انقلابی، جای تجربه فنی را میگرفت. عونی که در بدنه مالی سازمان رشد کرده بود، این دگرگونی را از نزدیک دید؛ دگرگونیای که اگرچه با آرمانخواهی همراه بود، اما در عمل، خروج بسیاری از نیروهای باتجربه و ضعف در انضباط مالی را نیز در پی داشت.
با این همه، او از میدان کنار نرفت. در تقسیم مدیریتی تازه تهران، مسئولیت امور مالی منطقه ۲ به او سپرده شد و این آغاز تثبیت جایگاهش در ساختار حرفهای سازمان بود. از آن پس، نگاه او دیگر فقط معطوف به یک شعبه یا یک بیمارستان نبود؛ به تدریج با تصویری کلان از دخلوخرج، منابع و تعهدات سازمان روبهرو شد. همین تجربه، زمینه انتقالش به ستاد مرکزی را فراهم کرد.
ورود به قلب تصمیمسازی
در سال ۱۳۶۱، عونی به ستاد مرکزی فراخوانده شد و در بخش مالی و بودجه مستقر شد؛ جایی که تصمیمها دیگر در مقیاس ملی معنا پیدا میکرد. برای کسی که از بایگانی و بیمارستان و شعبه گذشته بود، این مرحله فقط یک ارتقای اداری نبود؛ رسیدن به نقطهای بود که میتوانست تجربه میدانی خود را در معماری مالی کل سازمان به کار گیرد. او در اداره برنامه و بودجه، با مسئلهای بزرگتر از روزمرگی شعب روبهرو شد: چگونه میتوان میان درآمدهای حقبیمه و تعهدات فزاینده یک نهاد اجتماعی تعادل برقرار کرد؟
این دوره، زمان بازگرداندن انضباط به سازمانی بود که از آشوب سالهای پیشین بیرون میآمد. عونی در ستاد، نه فقط مجری دستورها، بلکه بخشی از حافظه تخصصی سازمان شد؛ حافظهای که میدانست هر رقم بودجه، در نهایت به زندگی بیمهشدهای در دورترین نقطه کشور گره میخورد.
بازگشت به ریشه درمان
اواخر دهه شصت، نارضایتی بیمهشدگان از وضعیت درمان، بار دیگر ضرورت بازنگری را پیش کشید. تصویب قانون الزام در سال ۱۳۶۷، راه را برای بازگشت جدیتر سازمان به عرصه درمان گشود. برای عونی، این مأموریت رنگی شخصی نیز داشت؛ بازگشتی به حوزهای که سالها پیش با دلبستگی در آن رشد کرده بود. او در تدوین آییننامههای اجرایی این قانون، نقشی مهم بر عهده گرفت و بخش بزرگی از چارچوبهای مالی و اجرایی آن را تنظیم کرد.
این مرحله از کار او، یکی از حساسترین فصلهای خدمتش بود. درمان، فقط یک بخش هزینهبر نبود؛ vitrin انسانی سازمان بود، جایی که بیمهشده بیش از هر نقطه دیگر، با چهره واقعی تأمیناجتماعی روبهرو میشد. عونی کوشید ساختاری بنویسد که سازمان را در این میدان توانمند کند، هرچند بعدها خود با نگاهی نقادانه اذعان داشت که استقلال بیش از حد این بخش، مشکلات تازهای نیز آفرید.
میراث یک عمر خدمت
در دهههای بعد، با تغییر مدیران، گسترش هزینههای درمان و شکلگیری طرحهایی چون بیمارستان میلاد، سازمان وارد عصر تازهای شد؛ عصری که در آن، مسئله تنها توسعه نبود، بلکه پایداری مالی و چگونگی اداره بهینه منابع نیز اهمیتی حیاتی یافت. عونی در این سالها؛ چه در مقام مدیر بودجه و چه مشاور، از نزدیک شاهد این چالشها بود و کوشید میان منطق مالی و ضرورتهای اجتماعی، تعادل برقرار بماند.
وقتی در اسفند ۱۳۸۷ بازنشسته شد، سیوهشت سال از نخستین روز ورودش گذشته بود؛ سیوهشت سال عبور از چهار دوره متمایز: انضباط بیمههای اجتماعی، تلاطم انقلاب، بازسازی ستادی و کشاکشهای درمان. حاصل این مسیر، فقط چند سمت اداری یا چند سطر در احکام کارگزینی نبود. میراث او، در نوعی اخلاق کاری نهفته است؛ در این باور که سازمانهای بزرگ را بیش از هر چیز، وجدان حرفهای، حافظه تاریخی و دلسوزی کارکنانشان زنده نگه میدارد.
روایت علیرضا عونی، در نهایت روایت یک فرد تنها نیست؛ یادآوری این حقیقت است که تأمیناجتماعی با همه عظمت امروز خود، بر دوش نسلهایی ساخته شده که بیصدا کار کردند، خطاها را دیدند، آشوبها را از سر گذراندند و باز هم ایستادند. چنین روایتهایی، گذشته یک سازمان را فقط بازگو نمیکنند؛ به آن شأن، معنا و تداوم میبخشند.