اولین روز کاریام، دختری جوان بودم؛ با دستانی که میان شوقِ کار و ترسِ خطا مردد مانده بود. پشت میز نامنویسی نشستم، بیآنکه بدانم این میز، سالها بعد بخشی از هویت من خواهد شد. همان روزهای نخست فهمیدم اینجا نامها فقط اسم نیستند و شمارهها فقط عدد؛ اینجا زندگی آدمها ثبت میشود، با همه امیدها، نگرانیها و حقهایی که به آن گره خورده است.
سالها گذشت و مسئولیت هر روز سنگینتر شد. نامنویسی برای من اولین نقطه تماس انسان و سازمان بود؛ جایی که یک بیدقتی کوچک میتوانست حقی را سالها به تعویق بیندازد. از همان ابتدای کار با خودم عهد بستم دقت را فدای سرعت نکنم، حتی اگر صفها طولانیتر شوند، حتی اگر خستگی بیشتر بر تنم بنشیند. باور داشتم کاری که درست انجام شود، ارزش صبر را دارد.
شیفتهای ایام نوروز، فصل ویژهای از خاطرات کاری من است. زمانی که شهر آرام میگرفت و خانهها بوی عید میداد، ما در شعبه بیدار بودیم. آن سالها فرزندان کوچکی داشتم. اضافهکارهای طولانی، ساماندهی شبانه پروندهها و مراجعی که تعطیلات برایشان معنایی نداشت، بخشی از روزمرگی من شده بود.
شبها با غذایی که از محل کار روی دستم مانده بود به خانه میرسیدم. در را آهسته باز میکردم؛ فرزندانم خواب بودند. غذا سرد میشد، اما باورم نه. من مادری و کارمندی را همزمان زندگی میکردم، نه یکی را بهجای دیگری. میدانستم این روزها میگذرند، اما مسئولیتی که بر دوشم است، نباید حتی لحظهای کمرنگ شود.
یکی از ماندگارترین خاطراتم مربوط به پیرزنی است که برای نامنویسی مراجعه کرده بود. چادرش را محکم گرفته بود و اضطراب در نگاهش موج میزد؛ اضطرابی آشنا، شبیه دلنگرانیهای خودم وقتی میان کار، خانه و آینده فرزندانم تقسیم میشدم. با صدایی لرزان پرسید: «خانم، چیزی جا نمیمونه؟»
آرام برایش توضیح دادم، مدارک را دوباره بررسی کردم و مطمئن شدم هیچ نقصی وجود ندارد. وقتی کارش تمام شد، گفت: «خدا خیرت بده.» از همانجا رابطهای انسانی شکل گرفت. تا زمانی که در قید حیات بود، او را مانند مادر مرحومم میدانستم. همان جمله ساده و همه جملههای مشابه آن، مزد تمام شبهایی بود که دیر به خانه میرسیدم.
سختترین تصمیم کاریام روزی بود که صف طولانی بود و فشار برای تسریع کار زیاد. با این حال، نقص کوچکی در یک پرونده دیدم؛ نقصی که میتوانست زنی را از حق درمان محروم کند. ایستادم، بررسی کردم و اصلاح شد، حتی اگر نارضایتی لحظهای ایجاد کرد. آن روز بیش از همیشه فهمیدم عدالت همیشه سریع نیست، اما باید دقیق باشد.
در تمام سالهای خدمتم، تکریم اربابرجوع را وظیفه خود میدانستم؛ نه فقط برای رضایت آنان، بلکه برای آرامش وجدان خودم. باور داشتم احترام، بخشی از درمان است؛ درمان روحیِ کسانی که با امید وارد میشوند و با آرامش خارج.
تأمیناجتماعی برای من فقط محل کار نبود؛ جایی بود که زندگیهای واقعی به هم گره میخوردند.
امروز که سالهاست بازنشسته شدهام، میدانم خاطره من تنها خاطره یک فرد نیست؛ بخشی از خاطره مشترک سازمانی است که با زنانی ایستاده ماند که گاهی غذایشان سرد شد، گاهی فرزندشان خوابید، اما مسئولیتشان نه... این، خاطره مشترک ماست.