
سال ۱۳۷۹ به استخدام سازمان تأمیناجتماعی درآمدم. خاطرهای که هنوز هم بعد از سالها در ذهنم مانده، مربوط به تابستان سال ۱۳۸۰ و روزهای ابتدایی کارم در شعبه دو مشهد است.
در آن زمان بهعنوان متصدی خدمات عمومی و راننده در شعبه فعالیت میکردم. اواخر یکی از هفتههای تابستان، دو نفر از نگهبانان شعبه در مرخصی بودند و شعبه با کمبود نیرو مواجه شده بود. به همین دلیل از من و یکی از همکاران که مأمور ابلاغ بود خواستند موقتاً نگهبانی بدهیم. قرار شد من از ساعت هفت شب پنجشنبه تا هفت صبح جمعه در شیفت باشم و همکار مأمور ابلاغ نیز از ساعت هفت صبح جمعه تا هفت شب همان روز شیفت را از من تحویل بگیرد.
شیفت من آغاز شد. از آنجا که اولین بار بود نگهبانی میدادم، طبیعی بود که کمی استرس داشته باشم. ساختمان شعبه هم فضای بزرگی داشت؛ دو طبقه شامل درمانگاه و بخش اداری، بهعلاوه محوطه پارکینگ، انباریها و موتورخانه که همه باید مرتب سرکشی میشد. همان شب تقریباً تمام وقت را در حال گشتزدن در بخشهای مختلف گذراندم. اضطراب مسئولیت تازه و سکوت طولانی شب باعث شد تا صبح حتی لحظهای خواب راحت نداشته باشم.
بالاخره صبح شد و ساعت هفت، زمان تحویل شیفت رسید. آماده بودم که همکارم بیاید و نگهبانی را تحویل بگیرد. اما ده دقیقه گذشت، نیم ساعت شد و خبری نشد. یک ساعت هم گذشت و هنوز همکار مأمور ابلاغ نرسیده بود.
آن زمان هنوز بسیاری از مردم تلفن همراه نداشتند. شماره منزل او را هم نمیدانستم. در دفتر نگهبانی چند شماره از همکاران و مسئولان شعبه نوشته شده بود؛ با آنها تماس گرفتم اما هیچکدام اطلاعی از شماره منزل او نداشتند.
به این ترتیب چارهای نداشتم جز اینکه همچنان در شعبه بمانم. آن روز، بدون صبحانه و حتی نهار، ناچار شدم دوازده ساعت دیگر هم نگهبانی بدهم؛ یعنی در مجموع تقریباً یک شیفت بیستوچهارساعته.
روز شنبه وقتی همکار عزیز را دیدم، با گله به او گفتم چرا برای شیفت نگهبانی نیامده است. او با نیشخندی گفت: «راستش یادم رفته بود باید بیایم شعبه نگهبانی.» بعد هم اضافه کرد: «چیزی نشده، طلبت جبران میکنم.»
گفتم: «چطور میخواهی جبران کنی؟ شغل من که نگهبانی نیست تا بخواهی یک شیفت اضافه به جایم بایستی.»
حالا حدود بیستوچهار سال از آن روز گذشته است. با همان همکار هنوز هم دوست صمیمی هستیم، اما تا امروز هم نتوانسته آن شیفت اضافه نگهبانی را برایم جبران کند.