
آذرماه سال ۱۴۰۲ بود؛ یکی از همان روزهای سرد پاییزی که هوا بوی زمستان میداد. آن روز، اولین روز کاری من در بیمارستان امام حسین(ع) زنجان بود؛ روزی که هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم، ضربان قلبم تندتر میشود.
سالها بیمارستان را از بیرون دیده بودم؛ ساختمانی شلوغ، پر رفتوآمد و پر از رازهای نانوشته. اما آن روز قرار بود برای نخستین بار وارد دنیای درونش شوم و بخشی از آن باشم. قرار بود در بخش خدماتی کار کنم؛ شغلی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما همان ساعات ابتدایی فهمیدم در اینجا هیچکس صرفاً یک عنوان شغلی نیست. هرکس، به نوعی در نجات جان انسانها سهم دارد.
از همان صبح، ترکیبی از استرس، هیجان و سردرگمی در وجودم موج میزد. صدای رفتوآمد پرستاران در راهروها، نگاههای نگران مادرانی که منتظر تولد فرزندشان بودند، گریه نوزادانی که تازه پا به دنیا گذاشته بودند… همه چیز برایم تازه و پر از احساس بود.
وظیفه من در بخش خدماتی تعریف شده بود، اما نمیتوانستم نسبت به آنچه اطرافم میگذشت بیتفاوت بمانم. هر مادری که درد میکشید، ناخودآگاه دلم میخواست کنارش بروم. گاهی دستشان را میگرفتم، گاهی چند جمله آرامبخش میگفتم و گاهی فقط کنارشان میایستادم تا بدانند تنها نیستند.
بعضی وقتها آنقدر با دردشان همراه میشدم که اشک در چشمان خودم هم جمع میشد. پشت سرشان آرام آیتالکرسی میخواندم؛ نه از سر وظیفه، بلکه از ته دل. انگار دعا تنها کاری بود که از دستم برمیآمد.
بعد از زایمان، وقتی مادرها با چشمانی خسته اما پر از عشق نگاهم میکردند و زیر لب برایم دعا میخواندند، حس میکردم تمام خستگی از تنم بیرون میرود. همان دعاهای ساده، برایم نیرویی تازه میآورد.
اما در میان همه این احساسات، نگرانی بزرگی همراهم بود؛ دو فرزندم.
یکی از آنها هنوز خیلی کوچک بود و اصلاً به تنها ماندن عادت نداشت. صبح که از خانه بیرون آمدم، نگاهش پر از دلواپسی بود. تمام روز ذهنم پیش بچههایم بود. مدام با خودم فکر میکردم: نکند گریه کند؟ نکند غذا نخورد؟ نکند دلتنگم شود؟
در حالی که در بخش زایمان کنار مادرانی ایستاده بودم که درد تولد را تجربه میکردند، قلبم پیش فرزندان خودم بود. گاهی وسط کار، بیاختیار به این فکر میافتادم که الان چه میکنند؟ غذا خوردهاند؟ خوابیدهاند؟ یا هنوز منتظرند که من به خانه برگردم؟
این دوگانه عجیب، قلبم را میفشرد؛ از یک سو مادری که دلش پیش فرزندانش مانده بود و از سوی دیگر زنی که میان مادران دیگری ایستاده بود که لحظههای سخت تولد را میگذراندند.
با این حال، همان دعاهایی که مادران برایم میکردند و همان لبخندهای خسته اما صمیمیشان، به من نیرو میداد که بمانم و ادامه بدهم.
بعدازظهر همان روز، اتفاقی افتاد که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت و بخش زایمان شلوغتر از همیشه شده بود. من در قسمت خودم مشغول کار بودم که ناگهان صدای پرستاران بلند شد. یکی از مادران بهطور ناگهانی دچار وضعیت اورژانسی شده بود. ضربان قلب نوزاد افت کرده بود و باید هرچه سریعتر به اتاق عمل منتقل میشد.
دلشوره عجیبی در دلم افتاد. دستهایم را به هم قفل کردم و زیر لب آیتالکرسی خواندم. فقط از خدا میخواستم مادر و نوزاد سالم بمانند.
پزشک با عجله در راهرو حرکت میکرد تا خودش را به اتاق عمل برساند. اما ناگهان پایش لیز خورد و با شدت به زمین افتاد. صدای برخوردش با کف راهرو آنقدر محکم بود که همه ما از جا تکان خوردیم.
چیزی که بعد از آن دیدم، صحنهای بود که هیچوقت فراموشش نمیکنم.
پزشک حتی یک لحظه هم به خودش فکر نکرد. با وجود درد و زخمی که از زمین خوردن برداشته بود، بهجای توقف، چهار دستوپا خودش را به سمت اتاق عمل کشید. انگار در آن لحظه فقط یک چیز برایش اهمیت داشت؛ نجات جان مادر و نوزاد.
من از دور، در بخش خودمان، با چشمانی پر از اشک دعا میخواندم. هر ثانیه مثل یک سال میگذشت. کاری از دستم برنمیآمد جز اینکه دستهایم را بالا بگیرم و از خدا بخواهم همهچیز به خیر بگذرد.
دقایق به کندی میگذشت. فضای بخش پر از اضطراب بود. همه منتظر خبری از اتاق عمل بودیم.
سرانجام یکی از پرستاران با عجله از سمت اتاق عمل برگشت. نفسنفس میزد، اما در چهرهاش نشانی از امید دیده میشد. با صدایی لرزان اما شاد گفت: «مادر و نوزاد هر دو خوبن… حالشون پایدار شده.»
همان لحظه اشک از چشمانم سرازیر شد. نه صدای گریه نوزاد را شنیده بودم و نه صحنه عمل را دیده بودم، اما همین خبر کوتاه مثل موجی از آرامش در وجودم پیچید.
کمی بعد، پزشک از اتاق عمل بیرون آمد. زانوها و دستهایش زخمی و کبود شده بود، اما در چهرهاش لبخندی آرام دیده میشد؛ لبخندی که انگار میگفت همه دردها ارزشش را داشت.
وقتی شب از بیمارستان بیرون آمدم، پاهایم از خستگی میسوخت و توان ایستادن نداشتم. اما دلم آرام بود. در راه بازگشت، مدام به فرزندانم فکر میکردم؛ به اینکه روز را چگونه گذراندهاند و چقدر دلتنگم شدهاند.
در همان حال، حسی عمیقتر در وجودم شکل گرفته بود؛ حسی از مسئولیت و افتخار.
همان روز اول فهمیدم قدم گذاشتن در این مسیر فقط شروع یک کار نبود. راهی بود که با عشق، فداکاری و انسانیت معنا پیدا میکند. آن روز فهمیدم کادر درمان تنها یک شغل ندارد؛ رسالتی دارد برای حفظ جان انسانها، حتی اگر بهایش خستگی، اشک و زخم باشد.