آذرماه ۱۳۸۷ تازه مسئول نامنویسی شده بودم. هنوز هیجان مسئولیت جدید در دلم موج میزد و هر کاری را با وسواس و شوق انجام میدادم. نزدیکهای اسفند که شد، نوبت برنامهریزی شیفت نوروزی سال ۱۳۸۸ رسید؛ کاری که برای من تازه و البته بسیار هیجانانگیز بود.
چند روزی با دقت نشستم و جدول شیفتها را تنظیم کردم. وقتی برنامه کامل شد، با خودم گفتم چه بهتر که روز عید را خودم کشیک باشم. هم تجربهای تازه بود و هم حس خوبی داشت که اولین روز سال را در خدمت سازمان باشم. با همان شوق، شیفت روز عید را به نام خودم ثبت کردم.
صبح روز عید با لباس نو و کلی ذوق و دک و پز از خانه راه افتادم. خیابانها خلوت بود و حال و هوای عید در شهر موج میزد. با خیال راحت و آرام رانندگی میکردم و در ذهنم برنامه روز کاری را مرور میکردم.
در مسیر ناگهان چشمم به پلیس راه افتاد که کنار جاده ایستاده بود و با دست اشاره میکرد. لحظهای متوجه شدم کمربند ایمنی نبستهام. اما با خودم گفتم امروز که روز عید است؛ حتماً میخواهد فقط تذکری بدهد و شاید حتی عید را هم تبریک بگوید.
همین فکر باعث شد چندان جدی نگیرم و به راه خودم ادامه بدهم.
به اداره رسیدم و آن روز را کامل در کشیک گذراندم. شیفت هم طبق برنامه تا پایان زمان تعیینشده ادامه داشت و همه چیز بهخوبی پیش رفت. ماجرا هم در ذهنم همانجا تمام شد.
چند وقت بعد که خلافی خودرو را گرفتم، تازه فهمیدم داستان هنوز ادامه دارد.
در فهرست جرایم سه مورد ثبت شده بود: نبستن کمربند ایمنی، سرعت غیرمجاز و بیاعتنایی به دستور پلیس. جمع جریمهها هم شده بود ۸۰ هزار تومان؛ رقمی که در سال ۱۳۸۸ مبلغ قابل توجهی محسوب میشد.
جالب اینجا بود که آن زمان سازمان برای هر روز شیفت عید نوروز چیزی حدود پنج هزار تومان اضافه پرداخت میکرد. یعنی کشیک روز عید برای من در نهایت چندین برابر هزینه برداشت.
آن روز شاید گرانترین شیفت نوروزی زندگی کاریام شد؛ اما در عوض درسی داد که هیچوقت فراموش نکردم: بیاعتنایی به اشاره پلیس، حتی در روز عید و حتی وقتی سرمست از مسئولیت جدیدی هستیم، میتواند خاطرهای بسازد که سالها بعد هم لبخند و عبرت را با هم به یاد بیاورد.