سالها از آن ماجرا گذشته است، اما هنوز وقتی به آن فکر میکنم، لبخندی ناخودآگاه روی صورتم مینشیند. ماجرایی که در ظاهر ساده بود، اما از دل یک سوءتفاهم زبانی، به داستانی عجیب در محیط کار تبدیل شد.
آن روزها یکی از همکارانم در شعبه خلقوخویی تند داشت. آدم بدی نبود، اما زود از کوره در میرفت و گاهی در برخورد با مراجعان، کار به مشاجره میکشید. هر بار که چنین اتفاقی میافتاد، رئیس مرا صدا میکرد و با لحنی جدی میگفت که باید با او صحبت کنم.
وظیفه من این بود که همکارم را نصیحت کنم؛ به او بگویم در برخورد با مردم صبورتر باشد و حتی اگر حق با اوست، باز هم با آرامش رفتار کند. همیشه به او یادآوری میکردم که اربابرجوع با امید به حل مشکلش وارد اداره میشود و رفتار ما میتواند همان امید را حفظ کند یا از بین ببرد.
مدتی گذشت و به نظر میرسید اوضاع بهتر شده است. دیگر خبری از درگیری و بحثهای تند نبود و من هم خیال میکردم آن تذکرها اثر خود را گذاشته است.
اما یک روز اتفاقی افتاد که همه چیز را به شکل عجیبی تغییر داد.
آن روز برای انجام کاری کوتاه از اتاقم بیرون رفته بودم. در همین فاصله، خانمی به همراه دخترش به شعبه مراجعه کرده بودند و سراغ مرا گرفته بودند. همکارم به آنها گفته بود که چند دقیقه صبر کنند تا برگردم.
اما ظاهراً در همان فاصله گفتوگویی میان آنها شکل گرفته و کار به دلخوری کشیده بود.
چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد. رئیس بود. با لحنی جدی گفت فوراً به اتاقش بروم.
وقتی وارد شدم، دیدم همان دو خانم روی صندلی نشستهاند. سلام کردم و روبهروی آنها نشستم. رئیس نگاه کوتاهی به من کرد و گفت:
«میبینی؟ باز هم همکارت با اربابرجوع برخورد نامناسب داشته و کار به اینجا کشیده.»
من که از اصل ماجرا بیخبر بودم، با تعجب پرسیدم:
«مگر چه اتفاقی افتاده؟»
رئیس با دست به خانم جوانتر اشاره کرد و گفت ماجرا را توضیح بدهد.
او با لحنی آرام و صادقانه شروع به صحبت کرد:
«من از همکارتون سراغ شما رو گرفتم. ایشون گفتن صبر کنید، الان میآد. من هم که عجله داشتم گفتم لابد رفته پیکنیک… بعد ایشون با عصبانیت گفتن: حرف مفت نزن!»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که رئیس ناگهان برآشفت. با حالتی جدی و صدایی بلند گفت:
«بیجا کردی به همکار من گفتی رفته پیکنیک! خوب کرده که بهت گفته حرف مفت نزن.»
خانم جوان که انتظار چنین واکنشی را نداشت، با چهرهای متعجب به رئیس نگاه میکرد. مادرش هم سکوت کرده بود و انگار نمیدانست چه پاسخی بدهد.
رئیس بعد از چند لحظه رو به من کرد و گفت:
«ببخشید وقت شما گرفته شد، شما بفرمایید.»
در همان لحظه من بهخوبی متوجه ریشه ماجرا شدم. منظور آن خانم از «پیکنیک» همان گردش و تفریح ساده بود؛ چیزی که در گفتوگوی روزمره کاملاً عادی به نظر میرسد. اما رئیس برداشت دیگری از این واژه کرده بود و آن را کنایهای نامناسب مربوط به مصرف مواد مخدر تلقی کرده بود.
از طرفی مطمئن بودم آن خانم هم اصلاً از چنین برداشتی خبر نداشته است.
در واقع هر دو طرف درگیر سوءتفاهمی شده بودند که ریشهاش تنها در یک کلمه بود.
من که حالا دلیل ماجرا را فهمیده بودم، ترجیح دادم چیزی نگویم. با چهرهای کاملاً جدی و حقبهجانب از جا بلند شدم و اتاق رئیس را ترک کردم؛ در حالی که در دل میدانستم این سوءتفاهم عجیب، ناخواسته به سود همان همکار تندخو تمام شده است.
و شاید برای اولین بار، او بیآنکه خودش بداند، از یک مشاجره سربلند بیرون آمده بود.