نُه سال از عمر کاریام را در شهر فلاورجان گذرانده بودم. نُه سال رفتوآمد میان اصفهان و فلاورجان، نُه سال عبور از خیابانها و کوچههایی که کمکم برایم چنان آشنا شده بودند که دیگر حتی به آنها فکر هم نمیکردم.
در تمام آن سالها مسیرم یکی بود.
هر صبح، چه در گرمای تابستان و چه در سرمای زمستان، از ورودی دوم شهر وارد فلاورجان میشدم؛ همان کمربندی خلوت و آرامی که مستقیم به اداره تأمیناجتماعی میرسید. راهی ساده و تکراری که بعد از مدتی دیگر نیازی به تصمیم گرفتن نداشت. گویی دستهایم فرمان را خودبهخود میچرخاندند و ماشین، مسیر را از حفظ میدانست.
اما آن صبح زمستانی، همه چیز کمی متفاوت بود.
هوا هنوز تاریک بود و سرمایی سنگین روی شهر نشسته بود. بخار نفسهایم شیشه جلو را مهآلود کرده بود و خیابانها در سکوت سرد صبحگاهی فرو رفته بودند. در حال رانندگی بودم که ناگهان چشمم به تابلویی افتاد و برای لحظهای جا خوردم.
روی تابلو نوشته بود:
«به فلاورجان خوش آمدید.»
اما نه از ورودی همیشگی.
این تابلو مربوط به ورودی اول شهر بود.
چند لحظه طول کشید تا متوجه شوم چه اتفاقی افتاده است. با خودم گفتم:
«من چرا امروز از این طرف آمدم؟»
هرچه فکر کردم، هیچ لحظهای را به یاد نیاوردم که تصمیم گرفته باشم مسیرم را عوض کنم. انگار بیآنکه خودم بفهمم، فرمان را در جایی چرخانده بودم و حالا در راهی قرار گرفته بودم که سالها از آن عبور نکرده بودم.
کمی مکث کردم، اما دیگر راهی جز ادامه دادن نبود.
چند دقیقه بعد به پل قدیمی شهر رسیدم؛ پلی باریک و فرسوده که تنها یک خودرو میتوانست از روی آن عبور کند. درست در میانه پل بود که او را دیدم.
پیرزنی لاغراندام با قامتی خمیده، عصایی در دست داشت و وسط پل ایستاده بود. چادرش را محکم دور خود پیچیده بود و دستش را بالا آورده بود تا شاید ماشینی توقف کند.
نگاهش پر از خواهش بود؛ خواهشی خاموش اما عمیق.
ترمز کردم.
شیشه را پایین کشیدم و پرسیدم:
«مادرجان، کجا میروید؟»
لبهایش لرزید و با صدایی آرام گفت:
«تأمیناجتماعی پسرم.»
از شنیدن نام مقصد کمی تعجب کردم، اما چیزی نگفتم. فقط درِ ماشین را باز کردم و گفتم:
«بفرمایید، سوار شوید.»
پیرزن با زحمت سوار شد. وقتی روی صندلی نشست، نفس عمیقی کشید؛ نفسی که خستگی طولانی راه را در خود داشت.
بعد آرام گفت:
«دیگه توان راه رفتن نداشتم. همونجا وسط پل ایستادم و گفتم یا حضرت ابوالفضل کمکم کن… یکی رو سر راهم بفرست که دستمو بگیره.»
چشمانش خیس شد و ادامه داد:
«هنوز دعایم تموم نشده بود که شما رسیدی.»
حرفش بغضی در گلویم نشاند. چیزی نگفتم. فقط رانندگی میکردم و در دل فکر میکردم شاید واقعاً من پاسخ همان دعا شده بودم.
در طول راه کمی با هم صحبت کردیم. فهمیدم برای پیگیری پرونده مستمری همسر مرحومش به اداره تأمیناجتماعی میآید.
با شنیدن این جمله، ضربان قلبم تندتر شد.
موضوع پرونده دقیقاً مربوط به حوزه کاری من بود؛ من کارشناس امور مستمریبگیران و بازنشستگان در همان اداره بودم.
انگار همه چیز با نظمی عجیب کنار هم قرار گرفته بود.
وقتی به اداره رسیدیم، او را همراهی کردم و پروندهاش را بررسی کردم. مدارکش را با دقت نگاه کردم، نقصهای آن را برطرف کردم و درخواستش را در سامانه ثبت کردم.
وقتی به او گفتم کارش انجام شده است، دستهای لرزانش را روی صورتش گذاشت و گریه کرد.
میان گریههایش گفت:
«حضرت ابوالفضل منو ناامید نکرد…»
آن لحظه احساس عجیبی داشتم. فهمیدم لطفی که او از حضرت عباس خواسته بود، در واقع فرصتی برای من شده بود؛ فرصتی برای کمک کردن.
بعد از رفتن او، پشت میز کارم نشستم و مدتی به فکر فرو رفتم.
به شغلم فکر کردم. به اینکه ما کارمندان تأمیناجتماعی هر روز با انسانهایی روبهرو میشویم که هر کدام داستانی پشت سر دارند؛ پیرمردها، پیرزنها، بازنشستهها و مستمریبگیرانی که امیدشان به همین میزها و همین برگهها گره خورده است.
آن روز برایم روشن شد که کار ما فقط یک وظیفه اداری ساده نیست.
این شغل نوعی امانت است؛ امانتی که با زندگی و امید مردم پیوند خورده است.
از آن روز به بعد فهمیدم همیشه این ما نیستیم که مسیرها را انتخاب میکنیم.
گاهی مسیرها هستند که ما را انتخاب میکنند.
و گاهی خداوند مسیرمان را کمی تغییر میدهد، نه برای اینکه دیر برسیم…
بلکه برای اینکه درست به موقع برسیم.