روایت «تامین 24» از زندگی دستفروشان روشندل پایتخت

نابینا در زمختی شهر جان می‌دهد

میدان انقلاب و ازدحام رفت‌و‌آمد مردم و خودروها خیره‌کننده است. به ناگاه صدای ترمز و بوق ممتد خودرویی که راننده‌اش خشمگین سر از ماشین بیرون می‌آورد و کلماتی بی‌ادبانه به عابری که انگار بی‌توجه به سرعتش از خیابان عبور می‌کند ... شماری از عابران میخکوب می‌شوند و با غیظ و خشم، ماشینش را دنبال می‌کنند و می‌گذرند.

مهین داوری - تامین 24/و اما عابر، بی‌توجه به زمختی‌های شهر، به پیاده‌رو که می‌رسد، به‌آرامی عصایش را جمع می‌کند و بساط مختصر دست‌فروشی‌اش را می‌گستراند و منتظر می‌ماند تا رهگذری، شاید بخواهد وزنش را بر این زمین پرهیاهو اندازه بگیرد؛ یا که جنسی بخرد.

سیامک 28 ساله، نابینای مادرزاد است. صحبتش را با آرامش و بدون اخمی از ناسزای راننده بر ابرو، پس از اینکه خیالش راحت می‌شود که خبرنگارم و می‌خواهم حرف‌هایش را بشنوم و منعکس کنم، شروع به صحبت می‌کند: شهر شلوغیه و مردمش گرفتار و اعصاب ندارن. گرچه گاهی برخوردهایشان با دنیایی که از زندگی آدم‌های بینا تصویرسازی کردم فاصله دارد، اما عصبی نمی‌شم.

ادبیاتش پخته است و با امیدواری از آرزوی تکمیل تحصیلات دانشگاهی‌اش در رشته ادبیات تا مقطع دکترا، می‌گوید: لیسانس رشته ادبیاتم و این رشته رو به این خاطر که بتونم ارتباطی خوب و دلچسب با مردم داشته باشم، انتخاب کردم.

لبخندی می‌زند و می‌افزاید: بی‌مهری‌ها رو با همین روحیه لطیفم هضم می‌کنم و با مردم این شهر، اینجوری کنار میام.

عابران از سرکنجکاوی، گاهی گامهایشان را کوتاه‌تر و سرعت‌شان را کندتر می‌کنند و گویی می‌خواهند این‌گونه نشان دهند که سیامک و ترازویش را در تیررس توجه خویش قرار داده‌اند؛ برخی تنها قیمت وزن شدن را می‌پرسند و لحظه‌ای بعد، در میانه گفت‌و‌گو، یکی از بساطش لیف حمامی برمی‌دارد و بی پرسش قیمت، اسکناسی 10 هزار تومانی تقدیمش می‌کند.

سیامک همزمان با لمس اسکناس و گذاشتن آن در کیف کمری‌اش، زیرلب و آهسته، چیزی شبیه «خدایا شکرت» می‌گوید و ادامه می‌دهد: سرنوشت هرکسی از روز اول مشخص و غیرقابل تغییره... نابینایی هم تقدیر منه و به همین خاطر شکایتی ندارم... گرچه دوست دارم از محدودیت‌های خاصی که ممکنه نابینایی برام ایجاد کنه، خلاص شم.

بدون مکث ادامه می‌دهد: «راننده‌های اتوبوس شهری و گاه سواری‌ها موقع عبور از خیابان مراعات ما را نمی‌کنند و همیشه می‌ترسم که زیر گرفته شم. این جامعه نیازمند آموزشه تا بدونه با معلول چه رفتاری داشته باشه. دوست من چندین سال پیش، موقع رد شدن از خیابان تصادف کرد و از دنیا رفت.»

سیامک، چراغ‌های هوشمند راهنمایی و رانندگی را لازمه زندگی‌های شهری می‌داند و اضافه می‌کند: چراغ راهنمای هوشمند، ایمنی و سلامت عبور روشندلان رو از خیابان بیشتر می‌کنه و عبور و مرور خودروها هم روان‌تر می‌شه.

بیم اینکه بیش از این مانع کسب‌و‌کارش شوم، مرا از پرسیدن سوال‌های متعددی که آماده کرده بودم، باز می‌دارد؛ این نگرانی را به او منتقل می‌کنم؛ جواب می‌دهد: روزی ده خداست؛ بخواد می‌ده و نخواد هم احدی امروز از من در حضور و نبودتون خرید نمی‌کنه؛ راحت باشین.

حس توکل و قدرت کلامش را تحسین می‌کنم: چه خوبه که خدا رو بهتر از خیلی آدما لمس می‌کنی و می‌بینی و این قابل تقدیره. از این خدای روزی ده چی میخوای؟

مناعت طبع و توکلش بی‌نظیر است؛ مکثی می‌کند و با طمأنینه جواب می‌دهد: همین که هست، ممنونم و چیز بیشتری نمی‌خوام.

شماره تلفنی می‌خواهم که انتشار مصاحبه را به او خبر دهم؛ اما نداشت. از او به جهت همکاری در مصاحبه تشکر می‌کنم و در میان هیاهوی پیاده‌روی شلوغ، او را با بساط مختصرش تنها می‌گذارم.

 

دنیای یکرنگی است

مجید بورکی، کم‌بینای ۳۰ ساله، تحصیل کرده رشته روانشناسی از دانشگاه پیام‌نور است. برای گفت‌و‌گو، او را به انجمن نابینایان دعوت می‌کنم.

مجید در هفت ماهگی به علت جراحی نامناسب عارضه آب سیاه، بینایی کامل چشم چپش را از دست ‌داده و چشم راستش نیز درگیر بیماری می‌شود و در نهایت، تنها ۱۰ درصد بینایی برای او باقی می‌ماند.

لبخندزنان وارد انجمن می‌شود و پس از گپ‌و‌گفتی کوتاه با کارکنان انجمن، برای گفت‌و‌گو به اتاق جلسه راهنمایی می‌شویم.

ساده و صمیمی است و به خاطر تاخیر چند دقیقه‌ای‌اش عذرخواهی و از اینکه او را برای مصاحبه انتخاب کرده‌ام، تشکر می‌کند.

بورکی در معرفی اجمالی خودش می‌گوید: مثل همه بچه‌های دیگه، هفت سالگی مدرسه رفتم اما نه مدرسه‌ای متناسب محدودیت‌هایم! به هر زحمتی بود، دیپلم گرفتم و در شرایط سخت‌تر کنکور هم موفق به ورود به دانشگاه شدم و در موقعیت و وضعیت دشوارتر کمبود منابع خاص نابینایان و کتاب‌های گویا، بعد از ۹ ترم مدرک لیسانسم رو گرفتم.

- چرا روانشناسی را انتخاب کردی؟

بلافاصله جواب می‌دهد: فک می‌کردم می‌تونم مرکز مشاوره‌ای داشته باشم و در برقراری ارتباط با همنوعانم و کمک به اونا، موفق‌تر باشم و...

- تا می‌خواهد به ادامه جمله‌اش فکر ‌کند، سوالم را ادامه می‌دهم. الان فکر می‌کنی تحقق پیدا کرده؟

- نه، چون شرایط شغلی و درآمد محدودم به من اجازه نمیده که در این خصوص اقدامی کنم.

بی توجه به چینش و برنامه‌ریزی قبلی برای گفت‌وگو، دغدغه‌هایی که محور اصلی مصاحبه بوده‌اند، یک به یک جلوی چشمانم ردیف می‌شوند‌ و مسیر مصاحبه را به‌درستی هدایت می‌کنند...

- از شرایط کاری تون بگید، الان به چه کاری مشغولید؟

دست فروشی. حوالی خیابان وصال، اسباب بازی و بازی‌های فکری می‌فروشم‌، قبلا تجریش بودم و فروشم خیلی خوب بود؛ اما بعد از درگیری فیزیکی با ماموران، اومدم اینجا.

با اینجا که می‌رسد، درد سیلی ناحقی که خورده بود، از لابه‌لای حرف‌هایش بیرون می‌زند؛ انگار بعضی دردها، هیچوقت درمان نمی‌شوند...

ادامه می‌دهد: اینجا هم خداروشکر؛ بد نیست، روزانه ۲۵ تا ۵۰ هزار تومن؛ یه روز کمتر و یه روز هم بیشتر؛ ماهانه هم ۱۷۱ هزار تومان از بهزیستی مستمری می‌گیرم.

می‌گوید درآمدش با توجه به تورم، حتی کفاف هزینه‌هایش زندگی مجردی در کنار پدر و مادرش را هم نمی‌دهد و اضافه می‌کند: اشتغال در کشور ما به بحران تبدیل ‌شده و سهم جامعه روشندلان از این محرومیت شغلی، بیش از دیگر معلولان است.

مجید با اطمینان از ظرفیت و توانمندی‌های نابینایان، تاکید می‌کند: نابینا تنها از نعمت دیدن محرومه و قدرت دیگر حواسش، او را به موفقیت‌های بزرگی می‌رسونه؛ اما به جهت عدم آگاهی جامعه و بی‌اعتمادی مسئولان و کسانی که صاحب کسب‌و‌کاری هستند، اغلب تحصیل‌کرده‌های نابینا از داشتن شغلی متناسب با تحصیلاتشان محرومند و تحصیل‌نکرده‌های آنها هم به شکلی بغرنج‌تر، بیکاری و محرومیت از فعالیت‌های اجتماعی را تجربه می‌کنند.

وی به مقاله‌ای که اخیرا مطالعه کرده اشاره می‌کند و می‌گوید: در کشورهای اروپایی نه‌تنها مستمری ماهانه روشندلان رقمی چندین برابر مستمری ماهانه مردم عادی است، بلکه با ترویج، تشویق و فراهم کردن بستر مهارت‌آموزی، نابینایان در سالن‌های ماساژ و آرایشگاه‌های مجهز به دستگاه‌های خاص این افراد، رستوران‌ها و حتی برقکاری و ...  مشغول به‌کار می‌شوند.

تا می‌خواهم از نوع تعامل مردم با آنها بپرسم، در ادامه صحبت‌های قبلی‌اش، به نداشتن بیمه تامین اجتماعی اغلب نابینایان اشاره می‌کند که با وضعیت اشتغال نامناسب و کم‌درآمدی، اغلب آنها از پوشش بیمه‌ای محروم هستند... مجید اضافه می‌کند که خودش بیمه خویش فرماست و ماهانه نزدیک ۳۵۰ هزارتومان حق بیمه پرداخت می‌کند.

او بی‌پرده می‌گوید: بعضی اوقات شنیده می‌شه که باید قانونی در حمایت از گروه‌های خاص وضع شه، اما در خصوص معلولان، قانون داریم اما اجرا نمی‌شه؛ قانون عصای سفید در مجلس تصویب شده، اما اطلاع‌رسانی لازم در این خصوص به جامعه و رانندگان نشده و همینه که موقع عبور از خیابان، نه تنها با دیدن نابینا متوقف نمی‌شن، بلکه با رفتاری طلبکارانه، با سرعت از خیابان می‌گذرن. در کشورهای توسعه‌یافته، با راننده متخلف برخورد و موظف به پرداخت جریمه سنگین می‌شه.

او آگاه به مسائل و قوانین مرتبط با زندگی خویش است و در میانه صحبت‌هایش، از طرح و بیان اطلاعاتش در این خصوص به‌منظور روشنگری وضعیت پیش روی جامعه روشندلان کشور ما در قیاس با کشورهای دیگر استفاده می‌کند .

بورکی بیان می‌کند: ما در کشوری هستیم که جمعیت نابینایانش کم نیست. مناسب‌سازی فضای شهری، اتوبوس و مترو خواسته زیادی نیست و حتی ضروریه؛ در کشورهای پیشرفته، چراغ‌های راهنما هوشمند هستند، سامانه حمل‌و‌نقل شهری آنها مناسب‌سازی شده و اغلب بدون پستی و بلندی و پله است و ورود و‌خروج از این مراکز، مجتمع‌ها و فروشگاه‌ها ایمن و راحته؛ اما اینجا مناسب‌سازی کمتری دیده می‌شه و معلولان و به‌ویژه نابینایان برای انجام امور مستقل خودشون، با موانع و مشکلات عدیده‌ای مواجه‌اند...

وی، کتاب گویا، کتابخانه، سینمای مجهز به سیستم مناسب افراد نابینا و کم‌بینا، جایگاه خاص تماشاچی در ورزشگاه‌ها، امکان خرید بلیت کنسرت، توسعه سیستم حمل‌ونقل رایگان را از دیگر مطالبات روشندلان عنوان می‌کند و در ادامه، وقتی از او در مورد تعامل مردمان پایتخت با نابینایان می‌پرسم، تصریح می‌کند: مردم این روزا به جهت وضعیت اقتصادی نامناسب که بر جوانب دیگه زندگی آنها اثر گذاشته، عصبی‌اند و نباید توقع بیشتری نسبت به تاب‌آوری شون داشته باشیم...

مجید مکث اندکی می‌کند و ادامه می‌دهد: اگرچه اغلب دوست دارند با ما مهربانانه رفتار کنند، اما بعضی رفتار آنها مانند کشیدن آستین لباس‌مان هنگام عبور از خیابان یا دادن پول، مثل صدقه، ناراحت‌کننده است...

او بعد با لبخندی تلخ به سرقت اسباب‌بازی‌ها و اجناسش اشاره می‌کند و می‌گوید: گاهی هم برخی با دستبرد زدن به اجناس، من رو به فکر فرو می‌برن که چه اتفاقی افتاده که جامعه ما دچار این آسیب‌ها شده  ...

جز ابراز تاسف، حرفی برای گفتن ندارم و در انتهای گفت‌و‌گو، او را به بیان جملات کوتاه در پاسخ به واژه‌ها دعوت می‌کنم که مشتاقانه جواب می‌دهد:

- دنیای نابینایان: جهانی بی‌رنگ و ریا

- عصای سفید: راهنما

- نور: حقیقت

- موج دریا: زلال دوست داشتنی

- رنگ: ترکیب محبت

- امید: زندگی

- طبیعت: رنگین کمان

- خدا: همه چیز

با او خداحافظی می‌کنم؛ اگرچه شنیدن بخشی از خواسته‌های بحق تحقق نیافته آنها آزارم می‌دهد، اما در شوک دلچسب پاسخش به این پرسش می‌مانم که آیا یکی از آرزوهایش بینا شدن نیست؟

«من انتخاب خداوند برای این آزمایشم و اصلا به این دنیا خو کرده ام؛ آرزویی برای عوض کردن این ‌دنیای زلال و یکرنگ با دنیایی که برای آن ساخته نشده‌ام، ندارم. صحنه بازیگری من همین جا است!»

در خلوت خود همزمان که جمله سراسر امید، تلاش و قدردانی اش را که با خود مرور می‌کنم پرسشی در ذهنم ایجاد می شود:

به‌راستی ما انسان‌های بینای متعلق به دنیای رنگارنگ و پرزرق و برق امروزی و با مسئولیت‌های ریز و درشت، تا چه اندازه قدردان و نسبت به پذیرش و ایفای نقش و رسالت مقدرمان، متعهد و‌غیرتمند هستیم؟

 
 
---

 


ارسال نظر

captcha