گفت‌وگو با علیرضا شیردل، کارآفرین حوزه فناوری

کارآفرین پا پس نمی کشد

علیرضا از مدرسه آمد، آن‌روز، معلم، «دو کاج» را درس داده بود، باید حفظش می‌کرد، اما برای پسرک تا شب و فردا، کلی راه بود؛ فکری در سرش می‌چرخید؛ آن روزها عشق، خیلی از پسربچه‌های دهه‌شصتی را قلقلک می‌داد. صندوق میوه را برداشت و با همه پول توجیبی‌هایش، ده‌پانزده‌تا پفک خرید و چندتا بیسکوئیت و لواشک هم از دکان بقالی سرکوچه.

تامین 24 /  بیست‌متر آن‌طرفتر از بقالی، صندوقش را وارو کرد؛ بساطش را چید و پایش چهارزانو نشست. آن‌روز، بچه‌های کوچه خوراکی‌هایشان را از علیرضا خریدند. شب اما او ماند و کتاب فارسی و دو کاج؛ یک‌بیت ‌درمیان، نیم‌بند، چیزهایی حفظ کرد، حسابش هم ماند برای فردا با معلم. علیرضا، بچه تبریز است اما هرچه یادش می‌آید از تهران است، شیطنت‌ها و همه بچگی‌هایش در این شهر گذشته است. از کاسبی آن‌روزش تا به قول خودش، دلالی‌های دوران دانشجویی، روزها و شب‌هایش، تمام فراز و نشیب‌های زندگی‌اش در تهران پرهیاهو، در کالبد این شهر سپری شده است.

 از فرازها و فرودها
چهارسالش بوده که پدرش برای گذراندن دوره تخصص چشم‌پزشکی، او و مادر و خواهرش را به تهران آورده. دانشگاه را در همین شهر گذرانده، در دانشگاه علم‌وصنعت، برق خوانده. پدرش از او  خواسته بود که بدون‌تامل برای تحصیلات تکمیلی اقدام کند؛ به او گفته بود نیازی به کارکردن نیست و از او حمایت می‌کند؛ اما علیرضا، ترجیح می‌داد کار کند و مستقل باشد. به‌همین‌خاطر، در دوران دانشجویی با دوستان دیگرش دلالی می‌کرد، دلالی زمین، میلگرد و ...
خودش می‌گوید سرمایه‌ای  نداشته و آبی هم از این کارها برایش گرم نمی‌شده؛ اما برایش تجربه‌های بزرگی بوده‌اند. از تجربه‌های ناموفق واسطه‌گری علیرضا  تا راه‌انداختن کافی‌شاپ در بلوار اشرفی‌اصفهانی و فروش دو قهوه اسپرسو در روز، همه باعث شده بود که پدرش زیاد روی کاسبی او حساب باز نکند. اما علیرضا، تصمیمش این بود که کار کند، اولویتش این بود. سال 90 بود که درسش را تمام کرد، وقتش رسیده بود تا در رشته خودش آستین بالا بزند. در همین میان با کسی آشنا شد که با او هم‌رشته‌ای بود و البته به قول علیرضا، نخبه. با هم در اندیشه تجار‌ی‌سازی دستگاه مصرف هوشمند آب بودند که به سرانجام نرسید. تولید رادار نشت‌یاب برای وزارت نفت، گزینه دیگر آنها بود که آن‌هم بی‌نتیجه ماند و باز تجربه شکست برای علیرضا، این‌بار در شرکتی که با دوستش و دو شریک دیگر ثبت کرده بودند، رقم خورد. او می‌گوید: «تجربه ناموفقی دوباره برایم رقم خورد و شرکت از هم گسیخت؛ اما دوباره با همان دوست نخبه‌ام، در زمینه دیگری وارد شدیم.» پیشنهاد علیرضا، این‌بار دستگاه بینایی‌سنجی دیجیتال بود. دستگاهی که ایده‌اش با مشورت و با خلایی که در بازار شغلی  پدرش وجود داشت، به سرش زده بود. 
درس تجربه و امید پیروزی
علیرضا به همراه دوستش مهرداد، به تحلیل بازار و رقبا پرداختند؛ سال 91 شروع کردند؛ سرجمع با پنج‌میلیون سرمایه که آن‌هم پول توجیبی‌های هردویشان بود. کارگاهشان اما واحدی بود که مهرداد در آن زندگی می‌کرد. یک سال بعد، نمونه اولیه را تولید کردند. تجربه پدر علیرضا، نشان می‌داد که دستگاه‌های بینایی‌سنجی موجود در بازار، قدیمی و بی‌کیفیت‌اند و در مقابل، قیمت بالایی دارند. دستگاهی که علیرضا روی آن کار می‌کرد، مشابه همان دستگاه‌های خارجی بود، اما  او معایبش را تبدیل به مزایای دستگاه جدید ایرانی کرده کرد: «چون تجربه برق و الکترونیک داشتیم، حدودا پنج‌ماه بعد، کار تولید تمام شد و ما هردو بدون اینکه بازاریاب مستقل داشته باشیم، شروع به ارتباط‌گرفتن با بیمارستان‌ها و چشم‌پزشکی‌ها کردیم تا دستگاه بینایی‌سنجی‌مان را معرفی کنیم.»
 
سال 93، دستگاهی که علیرضا و دوستش تولید کرده بودند، در مناقصاتی که شرکت بازرگانی تامین‌اجتماعی برگزار کرده بود، پذیرفته شد. این‌بار، بخت با علیرضا یار شد و تلاش‌هایش، به نتیجه نزدیک. «این برای ما خیلی امیدوارکننده بود؛ اینکه به ما اعتماد کردند. در همین زمان بود که متوجه شدیم این شرکت، یک‌سری محصولات دیگری هم نیاز دارد که  باز هم نمونه باکیفیتش، در ایران نبود. بنابراین، ما تصمیم گرفتیم که روی دو نمونه دستگاه ضدعفونی محیط و سطوح، با استفاده از اشعه ماورای‌بنفش کار کنیم.» هردو این‌بار، با نیروی بیشتر و امیدی که از میل به پیروزی می‌آمد، کار و تحقیق را از سر گرفتند. سه‌ماه بعد، دستگاه‌های نمونه‌شان را تولید کردند؛ دوباره در مناقصات شرکت کردند و باز هم آنها این مناقصه را پیروز شدند. افت‌وخیزهای راه علیرضا اما زیاد بود: «اوایل که دستگاه‌ها را به شرکت‌های واردکننده که بعضا هم تولیدات داشتند، نشان می‌دادیم، ایرادهایی می‌گرفتند که خیلی هم ایراد نبود؛ بلکه راهی برای امتیازگرفتن آنها بود؛ می‌خواستند دستگاه‌ها را از ما بخرند و تولید، با برند آنها ادامه پیدا کند که ما قبول نمی‌کردیم. یا اینکه شرکت‌های رقیب، با شناختی که از محصولات ما در نمایشگاه پیدا کرده بودند، درحال تخریب ما بودند. اما این افت‌وخیزها، فقط کوشش ما را برای ماندن در میدان  رقابت، بیشتر می‌کرد.» تلاش علیرضا  و هم‌پیمانش مهرداد، حالا ثمر داده و این‌بار پدر علیرضا به تصمیمی که پسرش گرفته بود، ایمان بیشتری پیدا کرد؛ اینکه باید کار کند و تحصیلات تکمیلی را بگذارد برای مرحله بعد؛ اینکه می‌تواند کار و کسب خودش را داشته باشد.»
یک نظر پشت سر، یک نگاه پیش رو
 شرکتی که او و دوستش، با کار و تلاش، به نتیجه رساندند، حالا برای پانزده‌نفر، اشتغال ایجاد کرده است. علیرضا می‌گوید: «وقتی سفارشات بالا باشد، نیروی پاره‌وقت هم به این تعداد، اضافه می‌شود تا بتوانند به‌موقع دستگاه‌ها را در اختیار سفارش‌دهنده قرار بدهند.» او بعد از اینکه توانست کارش را تثبیت کند، احساس کرد که حالا شاید وقتش رسیده  باشد که به تحصیلاتش ادامه بدهد؛ مرحله‌ای که به‌خاطر کسب‌وکارش، به تعویق انداخت تا به ساحل امنی برسد و بعد با آرامش بیشتری شروع کند. او به پدرش گفته بود که ادامه درس‌خواندن را به نوبه دیگری موکول می‌کند؛ حالا اما وقت وفاکردن به حرفش بود. علیرضا، برای اینکه بتواند راهی را که در پیش گرفته بود، ادامه بدهد، باید این تصمیم را می‌گرفت. او سال 94 مشغول به تحصیل در مقطع کارشناسی‌ارشد رشته کارآفرینی، با گرایش فن‌آفرینی در دانشگاه تهران شد. 
 علیرضا می‌گوید هرروز بازار تجهیزات پزشکی را رصد می‌کند و حالا نیم‌نگاهی هم به بخش نرم‌افزاری پزشکی دارد: «نمی‌توانیم فقط به تولید سخت‌افزاری، بسنده کنیم؛ چرا که امکان دارد شرکت، با مشکلات مواداولیه مواجه بشود و در این صورت، زمینگیر خواهیم شد؛ به همین دلیل، توجه ما به نرم‌افزار پزشکی هم هست؛ چیزی که با آن بشود تجهیزات پزشکی را هوشمند کرد.» نرم‌افزاری که علیرضا می‌گوید، «نیوماتیک» نام دارد؛ در آمریکا، ثبت اختراع شده اما می‌گوید فعلا تولیدش معلق است. 
 
علیرضا، از راه پرفرازی که در پیش رو دارد، بیشتر می‌گوید؛ به گذشته‌اش برمی‌گردد و باز هم به افت‌وخیزهای راهش اشاره می‌کند؛ اینکه در ادامه راه، زمین‌خوردنها و بلندشدنهای زیادی هست اما این راه، همچنان ادامه دارد و زندگی، امید می‌خواهد. دانش‌آموز کلاس چهارمی که آن روزها، روی صندوق چوبی، مشق کاسبی می‌کرد، حالا روزها و شب‌هایش در تهران و به امید فرداهایی بهتر می‌گذرند.
 
منبع: هفته نامه آتیه نو. مهرناز شهباز 

ارسال نظر

captcha